اولین دارو:ایمان!

استاژر زنان بودیم.گراند راند بود و بالا سر یکی از تخت های دوستم ایستاده بودیم.

یک خانوم ٣٣-٣۴ ساله بود که سزارین شده بود.اونم در هفته 33-34 بارداری،نوزادش در ان آی سی یو بستری بود و خودش هم در بخش زنان.دقیقا یادم نیست با چه شکایتی مراجعه کرده بود و چه اتفاقاتی براش افتاده بود.فقط به خاطر دارم طبق معمول مثل یک گردان بی احساس و آماده رزم کنار تختش ایستاده بودیم و جواب می دادیم کی صدای قلب بچه شنیده می شه،زایمان زودرس چه عوارضی داره و چه اقداماتی لازم دارد و غیره...

همین طورداشتم حرفهای آسیستان ها و اتند محترم گوش می کردم که در یک لحظه نگاهم روی اشکی که از گوشه چشم اون خانوم بیمار جاری شد موند.یکی از آسیستان ها بالای سرش ایستاده بود و سعی داشت راضیش کنه که سریعا کاری رو انجام بده.

جمعیت گراند راند به تخت بعدی هجوم بردند.من هنوز نگاهم روی چهره مریض تخت قبل مونده بود.کم کم صدای هق هقش بلند شد.استاد داشت از دکولمان می گفت.به دوستم گفتم:ببین مریضت چش شده؟

بالا سرش رفت.دیگه راند داشت تموم می شد.گفت بعد از 8 سال نازایی با نذر و نیاز صاحب این بچه شده و حالا می گند دیواره شکمش درست تشکیل نشده نارس هم هست و امیدوار به زنده بودنش نباشم.از من رضایت عمل براش می خوان!

من و دوستم متحیر ایستاده بودیم و نگاهش می کردیم.هر چی تو ذهنمون دنبال جمله امید بخشی می گشتیم به بن بست می رسیدیم.

گراند راند تموم شد.یکی از بچه های با اعتماد به نفسمون که متوجه گریه مریض شده بود سمت تختش اومد.

گفت:چی شده؟ما هم داستان رو تعریف کردیم.سریع جلو رفت.دستشو گرفت و گفت:(چرا گریه می کنی عزیزم؟روزی صد تا از این بچه ها ما داریم که عمل می شند مرخص می شند و خوب و خوش می رند خونه....پوست شکمشو می کشند و می دوزند و تمام..بعد برات می دوه...بازی می کنه...دامادش می کنی...آقا می شه...هنوز کلی روز ها باهاش داری...پاشو پاشو...سریع تر زنگ بزن خونه بیان کاراشو بکنند عمل بشه...خوب می شه...توکلت به خدا باشه)

بیمارمون لبخند زنان اشکاشو پاک کرد و گفت:واقعا؟؟می شه من بزرگ شدنشو ببینم؟

هم کلاسی ما گفت:بله عزیزم لبخندش...بزرگ شدنش...به خدا توکل کن.

خانوم مریض سریع موبایلشو درآورد و با همسرش تماس گرفت.دیگه هم گریه نکرد.بعدا هم شنیدم نوزادش زنده مونده و دوتایی با هم مرخص شدند.

هنوز بعد سالها به حرکت اون هم کلاسیم حسودیم می شه...این که چطور یک پزشک  تونست با چند جمله ایمانی در دل مادری ایجاد کند که شاید به واسطه همون ایمان فرزندش رو نگه داشت.

/ 13 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مونا

خیلی حس خوبیه که بتونی با امید یه بیمار یا همراهش را خوشحال کنی. اما اثر تخریبی امید واهی را میدونین؟

حسام

اول: سر کار بودم و دور و برم کلی آدم و دوم : برای مرد خوب نیست که گریه کنه وگرنه... [چشمک]. راستش من هم حسودی ام شد. شاد باشین

وبلاگ آموزش پزشکی

اولین دارو: ایمان http://medicaleducation.blogfa.com/post-434.aspx Medical Education Blog http://www.medicaleducation.blogfa.com medlogger@gmail.com

فرنوش

خیلی قشنگ بود اون امید واقعا زیبا بود منم تجربه امید وار شدن توسط پزشک رو چشیدم امیدی که زندگیمو یه جورایی عوض کرد چون من با امید دکترم سعی به عوض کردن شرایط کردم راستی میدونستید وقتی مریض توی شرایطی قرار میگیره و پزشکش امید وارش میکنه بهترین ها رو از ته قلبش برای پزشکش میخواد از ته ته قلبش [گل]

‌باران

گریه ام گرفت بی اختیار...واقعا کاش آدم بتونه و این هنرمندی رو داشته باشه که به موقع و با چند تا جمله دلی رو امیدوار کنه.

میبخشید میشه این سواله منو جواب بدین: یک زایده کوچک گوشتی کنار ناخن ...که احتمالا به دلیل ور رفتن کودک با ناخن هایش ایجاد شده...زگیل است؟ این زایده با چسب سالسیلیک اسید به مدت چند روز بهبود نیافت. راه درمانی دیگر چیست؟محلول سالسیلیک اسد میتواند چاره ساز باشد؟!خواهشا به سوالم پاسخ بدین. ممنونم

حدود 2 ماه. رنگ خصی نداره و بدون درد است . سطح زایده مسطح نیست و از جنس پوستیه . فکر نکنم میخچه هم باشه .

مژگان

واقعا من تو این وبلاگ اشکم در اومد.چقدر لحظه ی قشنگیه وقتی خوشحالی یه نفرو ببینی.