The Others

راستش این یکی از اون مطالبی هست که خیلی وقت پبش ها قصد نوشتنشو داشتم ولیدر زمان خودش وقت نشد در موردش بنویسم و در حال حاضر هم چون می ترسم فراموشش کنم و یا دیگه وقت نکنم با عذر خواهی فراوان از پدر و باقی مدلاگ خوان ها این مطلب رو من می نویسم ولی پست قبلی و سئوالهاش پا بر جا هستند تا پدر بیاد و جوابهای صحیح رو اعلام کنه و جایزه بده!!!

                               **************************

بخش اعصاب یکی از شلوغ ترین بخش های بیمارستان هست!در واقع هر کارتون خوابی که گوشه خیابون پیدا می شه یا جاش بخش داخلی هست یا اعصاب!

ورودی ما اولین ورودی بهمن ماه دانشکده مون بود و وقتی ما به دوره شیرین اینترنی رسیدیم با کمال بهت با بخش های فراوانی مواجه شدیم که وظیفه پر کردنشون با ما بود و آموزش دانشکده هم اصرار داشت که هیچ بخشی نباید بدون اینترن بمونه حتی بخش هایی که اینترن کاره ای نیست!!و چون تعداد ما کم بود این طوری شد که زنان ما ٣ نفره رفتیم...قلب ۴ نفره...ارتوپدی امدادی ٣ نفره و الی آخر!!

تا این که نوبت به بخش اعصاب رسید...بخشی که به طور روتین کشیک های اینترنیش ٢نفره هستند!ما کلا ۵ نفر بودیم و بعد از صحبت های فراوان اجازه داده شد که فقط روز های تعطیل کشیک ٢ نفره داشته باشیم و کشیک باقی روزها تک نفره ببندیم!من از خوشحالی داشتم بال در میاوردم که بعد از ۶ ماه از شروع اینترنی بلاخره یک ماه کمتر از ١٠_١١ تا کشیک دارم!

کشیک ها یکی بعد از دیگری رسیدند.در بخش اعصاب وظیفه گذاشتن تمام سوند ها و NG tubeها با اینترن هست هم چنین اکثر cprها فقط با حضور اینترن و پرستاران بخش انجام می شوند.اون زمانی که ما اینترن بودیم پدیده جدیدی به اسم اعزام اینترن جهت انجام CT بیمار هم به وظایفمون به علت خراب شدن دستگاه CT بیمارستان خودمون اضافه شده بود!!تصور کنید دیگر چه شود این همه بیمارستان آموزشی و فقط یک بخش اعصاب که گاهی تا جلو اسکریننیگ و تو راهرو بیمارستان مریضهاش  خوابیدند و من اینترن دست تنها که هم باید مریض ببینم هم باید سوند فولی و ان جی بگذارم و شتشو معده و مثانه بدم و هم برم اعزام!و اون وسط ها گاهی هم سی پی آر کنم!اونم مریض های آزیته اعصاب که هر دم ان جی هاشونو می کشند!!!!

اما هیچ کدوم این داستانها آزار دهنده تر از قصه ای که می خوام بگم نبود!

قانون بخش اعصاب این هست که هر روز دو نفر آسیستان سال یک باید کشیک باشند آسیستانهای ما با هم بین گروهی توافق کرده بودند که تا ساعت 10 شب یک نفرشون کشیک باشه و از 10 شب تا صبح هم نفر بعدی.

یادم میاد یکی از اون کشیک های تک نفره افتضاحم بود.از در و دیوار مریض می اومد.عادت آسیستان های اعصاب این بود که ساعت 10 شب offات می کردند تا مثلا 12 یا 1 شب!اصلا اهمیتی هم نمی دادند که خوابت می بره یا نه!در واقع فقط فکر خودشون بودند با این که 10 شب تازه نفس سر کشیک تشریف می آوردند اما حتی یک لحظه خودشونو جا اینترنی که از صبح فقط نیم ساعت offواسه صرف ناهار و شام داشت نمی گذاشتند!اون کشیک من حسابی سرما خورده بودم و حتی حالت تهوع هم داشتم از صبح غذا درست نخورده بودم و خودمو بسته بودم به adult cold و غیره!به زور خودمو سر پا نگه داشته بودم ساعت 11 شب اسیستان محترم گفت برو off ولی همون موقع مریض اومد و لازم شد بره ct ، کیف سی پی آر به دست راه افتادم سوار امبولانس شدم بیمارستان دیگه معطل شدن سر فیش و نوبت مریض!و بعد از یک ساعت که برگشتم بازم یک مریض دیگه جلوم بود که باید می رفت سی تی دوباره همون جریان تکرار شد هنوز پام به بیمارستان نرسیده گفتند یک مریض هست که باید ببرمش بیمارستان روان تا اونجا بستریش کنند!یک مریض داغون پست تروماتیک بود که به دنبال تروما دچار تغییرات خلقی شده بود سر جاش بند نمی شد و یک سره حرف می زد و از همه بدتر بیمارستان روان پذیرش نداد، دست از پا درازتر برگشتیم!وقتی به اورزانس اعصاب رسیدم ساعت 4 صبح بود.آسیستان یک لبخند ملیحی زد و رفت بخوابه!!!مهرش هم گذاشت و خداحافظ!حتی واسه یک لحظه به من نگاه نکرد که از خستگی و ضعف نمی تونستم خودمو سر پا نگه دارم.پشت میز اورزانس نشستم شوفاز روشن نمی شد و هوا سرد بود.4 شد 5...5 شد 6...6 شد 6:30 خبری نبود و حال منم هر لحظه داشت بدتر می شد.یک لحظه به خودم گفتم:به درک!!من نمی تونم دیگه تحمل کنم!از جام بلند شدم و سمت اتاق اینترن رفتم.

                              *****************************

در خواب خوشی بودم که صدا زنگ تلفن بیدارم کرد. به ساعت نگاه کردم 7:30 صبح بود فقط یک ساعت خوابیده بودم.گوشی رو که برداشتم پرستار اورزانس بود:کجایید خانوم دکتر؟؟؟

از پله ها بدو بدو پایین اومدم.یک مریض سی پی ار شده بود حدود نیم ساعت قبل وارد اورزانس که شدم اسیستانی که offکامل شب بود اومد سمتم و با بلندترین صدا ممکن گفت:یا می ری بخشتو حذف می کنی یا صفر بهت می دم!!!

هنوز دستمال کاغذیم دستم بود و چشمام از فرط سوزش قرمز شده بودند...

 

/ 8 نظر / 26 بازدید
نجمه

[نگران] من طاقت این چیزا رو ندارم!!!اگه به من میگفت میزدم زیر گریه!!!![نگران< من نمیتونم این همه بیدار بمونم!!من نمیتونم خسته سر پا وایستم!!! چقدر اینترنا رو اذیت میکنن!!![گریه]

پدر(نم نم)

می‌گفتی به جهنم...گور بابات و مهرش رو هم طرفش پرت می‌کردی و خلاص...

yeki

[تعجب]

s.r

الهی بگردم چقدر بی رحمن![وحشتناک]یکی از عزیزترین کسانم الان داره اعصاب امام و میگذرونه!نگرانش شدم نکنه اینقد اذیت بشه!!![ناراحت]

Panda

تقصیر خودته... بد عادتشون کرده بودی...!!! [نیشخند]

لژیونلا

فرانه جون کمی هم تقصیر خودمونه. چرا از همون ساعت 4 نرفتی اتاقت؟

سارا

درود فرانه جون[دست]عجب مقاومتی[دست] چه اسیستان مهربونی!!!!!!!

آذرخش

ما هم از این روزای بد اینترنی کم نداشتیم ، اما باید از همون اول که کشیک یک نفره میدادید بعضی از وظایفتون رو کم میکردید !! اینترنایی که الان من میبینم واسه احیا به اغلب به آخرای ماساژ یا آمبو میرسن!