اول:

کافیه که ببینم کسی از اطرافیانم داره نوشابه می خوره، اون وقت مرد می خواد که جلوی سخنرانی های کوبنده من رو علیه نوشابه بگیره.

ولی چند روز پیش جلوی چشم های متعجب همه و بی توجه به متلک هاشون یه لیوان نوشابه رو رفتم بالا.ساکت

دوم:

تا تونستم از فلان شکلات بد گفتم و بدی های شکلات خوردن رو مثل سیخ کردم توی چشماشون.

ولی ساعت 2 نصفه شب که خواب بودن و خودم هم از خوندن ترجمه تخیلی سیسیل کلیه خسته شده بودم رفتم سراغ جعبه شکلات مذکور و دوتاش رو گذاشتم توی دهنم ( از شما چه پنهون یه خرده عذاب وجدان گرفتم )ساکت

سوم:

مسواک من کو؟!ساکت

چهارم:

مدام به پدر و مادرم می گم: « دم عصر برید و نیم ساعت قدم بزنید، مگه نمی بینید چقدر بیماری های قلبی زیاد شده؟ فلانی و بهمانی رو یادتون رفته که چند وقت پیش سکته کردن؟ و ... »

ولی خودم 10 کیلو وزن اضافه کردم هیچ؛ روزی یک دقیقه هم فعالیت فیزیکی ندارم!ساکت

پنجم:

...

 من پزشک خوبی نیستم، من شدم مصداق بارز عالم بی عمل، خیلی متاسفم. عذاب وجدان دارم. می فهمی؟ ناراحت