سال اول بودیم و فکر می کردیم دیگه آخرشیم ! استاد ادبیات گیر داده بود که الا و بلا باید کتاب خود منو بخرید و چون هنوز کتاب اماده نبود کلاسامون لق و تق بود ! وسطای ترم بود که کتابشو بالاخره حاضر شد و استاد امر فرمودن که همه باید بخرن ! جلسه ی بعد نصف کلاس تهیه کرده بودن و نصفه ی باقیمونده که منم جزء اونا بودم به دلیل تموم شدن نتونستیم بخریم ! چشمتون روز بد نبینه ! استاد اومد و داد و هوار که چرا نخریدید! منم که کلم هنوز باد داشت پاشدم گفتم خب تا نصف ترم کتاب شما آماده نبود معطل اون شدیم الانم چون چاپ اوله کم چاپ شده بازم معطل شماییم !!!!
استاده عصبانی شد و ... ! ولی خب این عصبانیت قطعا به اندازه ی وقتی که انشای منو با موضوع
" هر چه می خواهد دل تنگت بگو " تو کلاس خوند نبود !!!! دل تنگ من از کلاسای ادبیات و اخلاق استاد گفته بود و با اون لحن ادبی اتشینی که من به کار برده بودم هیچ انتظار نمی رفت پاس بشم !!!!

ولی خب با ورقه ای که 20 میگرفت نمره ی 15 تو درس ادبیات باعث شد پشت دستم رو داغ کنم !!!! و دیگه .....