نیچه که برای درمان میگرن خود به پزشک مراجعه کرده است ، حاضر نیست بپذیرد بیماری اصلی او افسردگی حاصل از بی‌اعتمادی و عدم پذیرش دوستی و همدردی دیگران است ...
پزشک به نیچه پیشنهاد می‌کند در ازای درمان رایگان میگرنش ، با کمک‌ دروس فلسفه خود حس دلزدگی از زندگی و نیز عشق درمان‌ ناپذیر دکتر را به یکی از بیماران زن شفا دهد .. در حالیکه در نهان درصدد استفاده از روش بیان‌ درمانی برای کمک به ‌نیچه است .. اما کم ‌کم قدرت نیچه و شخصیت قوی او باعث می‌شود پزشک همه زندگی خود را اعتراف و به‌ عنوان یک بیمار واقعی از او طلب کمک نماید .
دراین بین هر‌یک به ‌کمک آن دیگری سعی دارد راه مشکل خود را بیابد .. سرانجام پوسته سخت غرور نیچه شکسته ‌می ‌شود و او در حالی ‌که به شدت می ‌گرید ، خود را از انسان عبوس و خشک درونش آزاد می‌سازد .. در این حین موفق می‌شود اعتراف کند که مفتون زنی ‌ست و وقتی دکتر او را هدایت می ‌کند تا بفهمد عشقش چون عشق خود دکتر به ‌آن بیمار زن توهمی بیش نیست ، می ‌گوید : واقعیت یک وهم است که البته بدون آن نمی ‌توانیم زندگی کنیم .

( قسمتی از کتاب : و نیچه گریه کرد ... )