اولا بقول بروبكس جا دارد از پدر عزيزم (!) يا همون حامد خان جان گل بخاطر اين دعوت, بسيار متشكرجات شوم. هر چند كه من كوچيكتر از اونيم كه..ولي بهرحال..

پدرام گلناري هستم, متولد بهار 58, از يك جفت پدر و مادر شيرازي ولي نه در شيراز. فارغ التحصيل 85 رشته پزشكي از دانشگاه علوم پزشكي ايران, همونيكه بغل سيخ تهرانه و تو راديو پيام هم هي ميگه جلوش تصادف شده! هم اكنون در مقطع متبارك حمالي براي خدمت به بشريت در طرح هستم. براي مدتي اوايل طرحم رو در دانشگاه خودمون مشغول بودم اما بدلايلي از آن انصراف دادم و الان در روستايي در نزديكاي ولايت خودمون و به عنوان نيروي طرحي به اين امر خطير مشغولم. از آنجا كه اونجا هيچگونه امكانات ابتدايي, چه رسد به راهنمايي و دبيرستان, براي درمان وجود نداره و حتي صبح تا ظهرش دارو تموم ميشه و بعد از ظهرها بايد برم تو داروخونه مريض ببينم تا هر چه در داروخونه موجودي داريم براي مريض تجويز كنم (!), كمي بيشتر با جان و دل و پوست و گوشت و استخوان و ساير اعضا و جوارح بدنم اين جمله و حديث بسيار زيباي بيماران ايراني رو حس ميكنم كه: مرگ و زندگي دست خداست!!..در مورد رشته پزشكي قبلا هم دوستانم بحثش رو كردند و من فقط اين نكته رو ميخوام دوباره اضافه كنم كه يكي از جالبترين و عجيبترين نكات اين رشته اينه كه تو هر روز بايد چيزهايي رو در كتابها بخوني تا فقط بتوني امتحانش رو بدي اما كارهايي رو بايد بكني كه ربطي به اون چيزهاي خونده شده نداره!..جل الخالق!!..حالا امتحان ميدي كه كجا بري و چكار بكني بماند!..جمله عاميانه "اين رو فقط تو فيلمها ميتوني ببيني" در رشته ما بسيار بسي كاربرد ويژه داره اما "فيلم" جايش رو به "كتاب" ميده!!..بگذريم..

از استاجري و نخصوزن در انترني ديگه اعتقادي به سيستم آموزشي-نظامي ايران و قصد ادامه تحصيل در اين مملكت رو ندارم و در حين طرحم دارم ميخونم براي دادن امتحانات KMMLE يا همون Koreye Merikh Medical License Examination..

در مورد وبلاگ و بلاگر شدنم..خب..من در پستم هم چيزهايي رو در موردش نوشتم, كه اينجا ديگه بازگوييشون نميكنم.( http://pedygol.blogspot.com/2007/04/blog-post_13.html) فقط جمله آخرش رو ميگم كه: "حالا با اين اوصاف چي شد كه اين وبلاگ متولد شد خودمم نميدونم!..يحتمل چيزش مرغوب نبوده!..چيز ديگه..آره..از همونا!!". نوشته هام ملغمه اي از چيزهايي بود كه به ذهنم ميرسيد, در قالب شوخي. بهمراه اثرات غيرهنري كه ميخواستم ببينم رو كامپيوتر چه شكلي ميشه!!..ممكنه هم بدلايلي نخصوزن مشغله كاري ديگه نتونم وبلاگنويسي رو ادامه بدم.

سالهاست كه با دنياي وبلاگها آشنا هستم و تا چند ماه پيش صرفا در كسوت مقدس كامنتنويسي مشغول به خدمت اينترنتي بودم. تو اين مدت دوستان من رو از رو كامنتهاي خاصم ميشناختند. كامنتهايي كه اصولا شوخي و طنز بود و گاهي هم انتقاد شوخيانه يا شوخي انتقادانه! حتي بعدا در وبلاگي هم كه زدم روند شوخي و طنز رو ادامه دادم. هرچند دوستان واقعيم كه من رو از نزديك ديده اند اهل شوخي و خنده بودن من رو تصديق ميكنند اما اينقدرها هم ديگه جلف و غير جدي نيستم!!..عقيده شخصي من بر اينه كه دنياي مجازي (خصوصا از نوع ايرانيش) جايگاهي براي جدي شدن نيست. ميدونم كه خيليها روي اين حرف بحث خواهند كرد اما بهر دليلي اعتقاد دارم كه نوشتار نميتونه منظور اصلي نويسنده رو در اين دنيا بخوبي منعكس كنه, خصوصا اينكه با يك كليك اینتر احساساتش رو پشت در جا ميزاره!..بسیار اعتقاد دارم که وبلاگها و خصوصا از نوع خوردش جایگاه نقابدارهاست!..در مورد اين نقاب و غيره اخيرا در جايي كامنتي نوشتم و در موردش بتفصيل صحبت كردم. بدليل طولاني بودنش وقت دوستانم رو با بازگو كردنش نميگيرم و فقط به لينكش اكتفا ميكنم: http://myonlyseat.blogsky.com/Comments.bs?PostID=83

در اين مدت بودنم در اين دنياي مجازي..خب..چيزهايي رو تجربه كردم. آشنايي بيشتر با وب و وبلاگ و كدهاي جاوا!..گذاشتن موسيقي در وب!!..نوشتن..دوستان جديد..و ازين دست تجربيات كه همه دارند..اما مهمترين تجربه من يكجوري انسان شناسي..آدم شناسي..شناخت شخصيت ها..ديدن كنش ها و واكنش ها و بررسي آنها بود. در واقع بهتره بگم تجزيه و تحليل گفتاري و رفتاري آدمها و شخصيت اونها. نقش سنگ صبور, درددل شنودنده و مشاور رو هم تو اين مدت خوب بازي كردم!

اما اگر بخوام در مورد رشته خودمون بحثي رو باز كنم ترجيح ميدم در مورد چيزي باشه كه تا حدودي در موردش اطلاع و فعاليت دارم..ديد تحقيقاتي در پزشكي..

كتاب ميگه هموگلوبين طبيعي آقايون 18-14 و خانومها 16-12 هست!..كتاب ميگه قند خون طبيعي بين فلان تا فلانه..كتاب ميگه..خب البته كتاب خيلي چيزا ميگه!!..اما..اين كتاب اصلا چيه؟..از كجا اومده؟..كي نوشتتش؟!..اين اعداد و ارقامي و يا معيارهايي كه گاهي ما اونها رو براي نرمال بودن و نبودن و گاهي هم براي ارزيابي پاسخ به درمان در نظر ميگيريم از كجا اومدن؟!..

بر همه واضح و مبرهن است (!) كه كتاب خودش يك مقاله مروريه..يا اصطلاحا review article..همونطوريكه ميدونيد ما يا موردي/مواردي رو گزارش ميكنيم يا يك طرح تحقيقاتي رو انجام ميديم و نتايجش رو بصورت يك مقاله تحقيقاتي يا اوريژينال چاپ ميكنيم. گاهي اوقات هم ميايم و مقاله هاي اوريژينال و گاهي هم گزارش-موردي مختلف نوشته شده پيرامون يك موضوع رو گردآوري ميكنيم و بقول گفتني مرور ميكنيم و با ديد تخصصي كه خودمون پيرامون اون موضوع داريم يك مقاله مروري مينويسيم كه هم مروريست بر آن مقالات و هم انعکاسي از ديد تخصصي خودمون پيرامون اون موضوع. كه اين خودش ميتونه سيستماتيك يا غيرسيستماتيك باشه..بگذريم..كتاب هم خودش يك مقاله مروريست كه با ديد خاص اون نويسنده/ها گردآوري و نوشته شده است..براي همينه كه مثلا در زمينه داخلي هاريسون با سيسيل در خيلي از قسمتها تفاوت داره. چرا كه ديد گردآورندگان مقالات در اين دو كتاب متفاوت بوده و چه بسا در هاريسون از مقالاتي بعنوان رفرانس استفاده شده كه در سيسيل نشده و بالعكس. اما خود اون مقالات مورد رفرانس هم هر كدام نتيجه يك طرح تحقيقاتيست كه طي يك پروپوزالي نوشته شده و با يك حجم نمونه خاص و در يك جامعه نمونه گيري خاص انجام شده و با يك سري تستهاي آماري خاص هم آناليز شده است. ميدونيم كه هر تست آماري هم خودش يك خطاي خاص (همون خطاهاي آلفا و بتا و غيره خودمون!) داره. خب..پس در واقع هر جمله كتاب بيانگر ديد اديتور اون كتاب نسبت به تحقيقات انجام شده در اون زمينه هست!.. و اگر مثلا بجاي هاريسون, سيسيل بخونيم و يا بجاي شوارتز, سابيستون رو, اونوقت اين تفاوت ديدها رو بوضوح درك خواهيم كرد. پس در واقع كاري كه ما در رشته پزشكي ميكنيم اعتماد به اين ديدهاست. اعتماد به "ديد" و اعتماد به "طرح هاي تحقيقاتي" انجام شده اصل و base آموزش پزشكي و يا در واقع خود طبابته!!..همون رينج هموگلوبين نرمال هم كه اول بحث گفته شد خودش از انجام يك طرح تحقيقاتي در اين زمينه بدست اومده!..حالا چرا تا چند سال پيش سيزاپرايد مد بود و يك انتخاب choice اما مدتي نگذشت كه سريعا كوبيده شد و بدلايلي مثلا عوارض قلبي, ديگه برچيده شد؟!..يا چرا تا مدتي سلكسيب بعنوان جايگزيني بيخطر براي NSAIDs مطرح و مد شد اما مدتي بعد باز بدليل عوارض قلبي دوباره بر سرش كوبيده شد؟!..اين شل كن سفت كن بازيها در رشته ما همه اش نتيجه طرح هاي تحقيقاتيه كه در واقع پايه و اساس رشته مون رو هم تشكيل ميده. در واقع خط به خط جملات كتاب خودش برخواسته از يك يا چند طرح تحقيقاتيه كه گروهي در جايي و در زماني انجام دادند. مثل همين پايان نامه كذايي كه ما آخر كار تحويل ميديم!!..اين هم يك طرح تحقيقاتيه كه حتي ميتونه رفرانس يك كتاب بشه!!..از طرفي, همگي به وجود ابر شركتهاي دارويي و مافياي دارو و اطلاعات در اين رشته واقفيم..اينكه حالا آيا سيزاپرايد توسط كدوم شركت دارويي توزيع ميشده و اينكه كدوم شركت دارويي با استناد به يكسري طرح هايي كه شايد هم با امكانات مالي خودش انجام شده, اومده و عوارض اين دارو رو به رخ كشيده و اون رو مقلوب و مدفون كرده خودش داستانيه!!..بگذريم..

هدف من از باز كردن اين بحث, نه فقط گوشزد كردن اهميت تحقيقات در اين رشته هست بلكه اهميت درك و ديد تحقيقاتي داشتنه!..لزومي نداره ما محقق باشيم يا طرحي رو انجام بديم و يا اسممون در مدلاين و پابمد بره و الخ!..اما بعنوان يك پزشك لزوم داره كه بفهميم چي داريم ميخونيم!!...كمي ديدمون رو نسبت به نوشته هاي كتاب, نسبت به آمار و ارقامش, و نسبت به نتايجي كه حتي كتاب با كتاب ممكنه تفاوتهاي فاحشي داشته باشه بهتر و علمي تر كنيم. حداقلش اين كه با اصول پايه روش تحقيق آشنا بشيم, باي نحو كان!!..نه براي اينكه تحقيق كنيم بلكه براي اينكه كتاب رو بفهميم. حتي مقاله خوندن هم شيوه خاص خودش رو داره. هر مقاله اي هم كه چاپ ميشه و حتي اندكس ميشه ارزش و اعتبار كافي براي خوندن و استناد كردن بهش رو نداره. بايد بدونيد كه چي از يك مقاله ميخواهيد و خودتون ارزيابيش كنيد. كار سختي هم نيست. اصول پايه رو بدونيد هم كفايت ميكنه..و بعدش اطلاعات رو با ديد بالينيمون در هم بياميزيم. و مثلا اگه آقايي اومد با هموگلوبين 5/13 سريعا انگ كم خوني بهش نزنيم. و يا اگر كسي اومد با يك تست مثبت (حالا هر تستي), با داشتن اطلاعاتي در زمينه ارزش تشخيصي اون تست, درصد و احتمالي رو به اون بيماري بديم. در واقع چيزي هم كه چند ساليه در ايران خودمونم مد شده تحت نام EBM همين رو ميگه!

و در آخر هم فقط براي اينكه بگم منم شعر بلتم (!)..دو شعري كه اولي هميشه همراهم بوده و هست و دومي هم بدليل قشنگيش و پارادوكسي كه توش هست هميشه دوستش داشتم و دارم:

 

ما زنده به آنيم كه آرام نگيريم

موجيم كه آسودگي ما عدم ماست 

......................................................

زندگي زيباست اي زيباپسند

زنده انديشان به زيبايي رسند

آنقدر زيباست اين بي بازگشت

كز برايش مي توان از جان گذشت

 

با تشكر از صبر و حوصله همگي

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با تشکر از پدرام عزیز که بسیار به ایشون و قلمشون ارادت دارم...به شخصه از مطلبشون لذت بردم...مرسی...
خب٬ما برای اینکه کمی به اهداف غایی خویش نزدیک شویم می‌بایست چند قدم بالاتر برداریم و جلوتر رویم و این مستلزم این است که همه اعضای مدلاگ تکانی به خود دهند و خودشان به یاری این خانه دومشان بشتابند٬متاسفانه در همان پله اول هستیم و خودم باید طرح بدم٬نقطه دید حال و آینده رو تعیین کنم و از این حرفها...بجز دکتر ناظمی عزیز هیچکسی به قولهایش مبنی بر کمک به این وبلاگ عمل نکرده است٬همه فقط حرف زده‌اند...کاری که ما ایرانیها استادش هستیم...حتی این پیام هم معلوم نیست کجاست و این وبلاگ رو ول کرده...به هرحال من منتظر یه سری مطالب علمی ـ کاربردی و همچنین صنفی هستم...
برای مطلب هفته بعد از سینوحه عزیز خواهش می‌کنم که هر چه دوست دارند برای ما بنویسند...
با تشکر...