به نام کاتب کتيبه ی عشق

همسفر ، ای هم ستاره
راه بيفتيم که خودش داره هوامون رو
دل اون سوخته برای گريه‌هامون
خودش داره هوامون رو
مي‌شه هر سنگ بيابون ،برای ما يه نشونه
که بتونه مارو تا کنار دريا برسونه


با عرض سلام و خسته نباشيد و آرزوی اينکه همگی خوب و خوش و از همه مهم‌تر سالم باشيد.
اميدوارم امسال برای همه کوله‌باری از اميد،آرزو،مهر و محبت،همدلی و همياری به ارمغان بياره.
در کنارش به دل تمامی اونايی که تاريک و غمناک هستن،نور دوست داشتن و دوست داشته شدن هديه کنه.
اول از همه از دکتر حامد ممنونم که به بنده هم لطف داشتن و خواستن که در مورد خودم چند سطری رو سياه کنم.
خيلی سخت بود برام،سخت‌تر از وقتی که تصميم می‌گيرم وبلاگ خودم رو آپ کنم،چون
معمولا ديگران بايد در مورد آدم بگن.اينکه آدم خودشو جلوی آينه بذاره و بخواد برای همه ترسيم کنه کار خيلی سختيه.
ولی سعی می‌کنم يه چشمه نشونتون بدم و باقيش ديگه هنر خودتونه که چيا رو ببينين.
من دانشجو سال سوم دندانپزشکی هستم ،البته وبلاگم به هيچ وجه جنبه پزشکی نداشته و نداره.
حتی دليل اينکه چطور شد که شروع کردم به وبلاگ نوشتن هم ،برای خودم زياد روشن نيست،چون از روی حس و علاقه خودم شروع کردمش و دليل عقلی و منطقی براش ندارم،جز اينکه تو يه برهه‌ای از زمان دلم خواست بنويسم،جوری که بقيه هم بتونن بخونن و برای خودم هم ثبت بشه.
راستش يه زمانی شعر می‌گفتم، يه زمانی که کلّی آرزو برای خودم ساخته بودم،يه دنيا پر از رويا،ولی تمامش رو کاغذ حک شده بود و با يه توفان که اومد و تقريباً همه چيزم رو ازم گرفت،
اون‌ها هم نابود شدن يعنی نابودشون کردم.دوره‌ خيلی سختی بود ،خيلی سخت.
هيچی برام طعم و رنگ نداشت ،بودنم با نبودنم خيلی فرق نمی‌کرد.شايد چون به لغت‌نامه‌ رويايی زندگيم‌،کلمه‌های ديگه‌ای از قبيل دروغ‌،خيانت‌،نامردی...اضافه شده بود.
از اون تب‌هايی کرده بودم که تمومی نداشت ،چون آمپر زندگيم بهم خورده بود،عينکی که روی چشم‌هام بود تيره و تاريک شده بود و نفس‌هام سرد.ضربان قلبم اونقدر آروم شده بود که گاهی يادم می‌رفت که زنده‌ام.
چند سالی اين‌جوری گذشت،تا اينکه يک روز پاييزی که همه از هم جدا م‌‌شن ،که برگ‌ها زرد م‌‌شن،که دل‌ها کم‌کم رو به سردی می‌رن٬تصميم گرفتم خلاف جهت هرچی که هست ،حرکت کنم.اينطوری شد که تو پاييز آروم آروم شروع کردم به جوونه زدن چون ديدم خيلی چيز‌ها دارم که دلم می‌خواد هديه بدم٬يه دشت وسيع پر از دوست داشتن دارم و يه بغل شقايق مهر و آرزو .چون فهميدم که بعد از يه زمستون سرد و سخت ،حتماً بهاری هست٬اين رو طبيعت بهم ياد داد.اينکه مثل بارون بشم که بدون اينکه تفاوت بذاره يا متنّفر بشه،روی سر همه می‌باره.پس چرا من دوست داشتنم رو بارونی نکنم؟!
راستش رو بخواين اکثراً بهم گفتن احساسم رو خوب در قالب کلام بيان می‌کنم.شايد تنها هنر من اين باشه ولی دلم می‌خواد با همين يه هنر،همه‌رو بهم نزديک کنم،دوست کنم.
از ابتدای شروع به وبلاگ‌نويسی برام زياد مهم نبود که چند تا خواننده داره ياچقدر لينک داده شده .برای من همون يک نفری که می‌خوند و حتی نظر هم نمی‌داد کافی بود.برای خودم مثل يه فيلم شده بود که هر بار دلم برای روز‌های سخت و تنهايی تنگ می‌شد يا هر بار کم می‌آوردم تو زندگی،با خوندن اون می‌فهمیدم که بعد از هر غروبی حتماً طلوعی در پيش خواهد بود و همين بهم اميد می‌داد و انگيزه‌ام رو بالا می‌برد .
در مورد اينکه چی شد که سر از دندانپزشکی در آوردم بايد عرض کنم که دندان آدما مثل مرواريد در صدف دهان می‌مونن (اين يکم لفظ قلم شد). درسته که آدم بودنشون رو حس نمی‌کنه ولی نقششون وقتی روشن می‌شه که اصلاً نباشن .قدرت حرف زدن ،مهر ورزيدن،لبخند زدن،چشيدن طعم‌های خوش زندگی و از همه مهمتر خوردن که اجازه حيات به همه ما می‌ده.
دندان ها مثل يه اجتماع کوچيک می‌مونن .با هم و در کنار هم باعث حيات يک ارگانيسم می‌شن و وقتی يکی مشکلی پيدا می‌کنه ،همون ارگانيسم کمک می‌کنه تا مشکل حل بشه و گر نه همشون ويروسی می‌شن .حتی مثل ما آدما مرگ و تولّد رو تجربه می‌کنن ولی ما همون‌طور که اکثر اتفاقات دور و برمون رو ناديده می‌گيريم،در مورد دندان‌هامون هم همينطوريم و تنها وقتی به فکرشون می‌افتيم که از شدّت درد،شروع می‌کنن به فرياد کشيدن.
دلم می‌خواست با وبلاگم نقش يک آينه رو برای اونايی که می‌خونن،بازی کنم،تا خودشون رو ببينن ،تا بفهمن کی هستن؟چرا هستن؟از کجا اومدن ،به کجا می‌خوان برن؟
دلم می‌خواست همرو به فطرتشون نزديک کنم.فطرتی که برای همه صاف و زلال و پاک است.
کمک کنم تا بتونن خودشون باشن،افتخار کنن که هستن ،مراقب خودشون باشن.
دلم می‌خواست با هر احساسی که تجربه می‌کنم،همدرد يکی بشم،درد يکی رو سبک کنم.می‌دونم شايد کم باشه ،کافی نباشه ولی بهتر از اينه‌ که آدم دست رو دست بذاره و فقط منتظر وقت مناسب باشه.
الآن به دليل درس ،خوب کمتر وقت می‌کنم٬ ولی از حالا شروع کردم و اگه خدا کمک کنه،برای آينده برنامه‌های کاملتر و مفيد‌تری دارم که اميدوارم بتونم همشون رو عملی کنم.
اگه بخوام يه جمع‌بندی کنم از چيز‌هايی که تا حالا نوشتم بايد بگم که‌:از خودم،رشته‌ام،وبلاگم و هدف از وبلاگ‌نويسيم گفتم.
اين آخر هم می‌خوام بگم،بيايم سعی کنيم نقاب نزنيم،خودمون باشيم،رنگ خودمون رو حفظ کنيم.
دل‌هامون رو صاف و دريايی کنيم و بعدش همه‌چی رو با چشم دل نگاه کنيم.باور کنيد که دنيا خيلی قشنگ‌تر و لذت‌بخش‌تر می‌شه.اين يک راه رو هم امتحان کنيد،ضرر نداره و مطمئنم که پشيمون نمی‌شيد.

يه فرشته لب دريا،مثل رويا ،وای چه زيبا
يه فرشته پاک و معصوم ،وای چه آروم
انگاری همين حالا اومده دنيا
يه تولّد لب ساحل ،يه تبسّم از ته دل
يه آدم که ديگه نيست تنهای تنها
يه فرشته که با گريه‌هاش نوشته
" همه فرشته‌های گم شده پيدا بشن،دنيا بهشت

اميد به اينکه همه اين تولّد رو تجربه کنيم و کمک کنيم تا ديگران هم طعم اين جوونه زدن رو بچشن.
با آرزوی سلامتی و موفقيت...

مصی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با تشکر از مصی خانم عزیز...این هم از دانشجوی دندانپزشکی...بسیار لطف کردند...
لازم می‌دونم یه توضیحی بدم...والله این وبلاگ هنوز یه راه و هدف مشخصی رو پیدا نکرده که حالا از این هدفش دور شده باشه...من فعلا سعی می‌کنم بچه‌ها رو به فعالیت در خانه خودشون تشویق کنم٬یک نفری که نمی‌تونم مطلب بنویسم٬راهکار نشون بدم٬هدف و دورنمایه ترسیم کنم ...همه با هم باید این کارها رو بکنیم...نظر بدید نه اینکه بی‌رحمانه انتقاد کنید...من هدف اولیه و هدف نهایی رو اون اول گفتم٬حالا چه‌جوری می‌خوایم به اونها برسیم باید زمان نشون بده...نه؟
یه پیشنهاد هم به تمام اعضای این وبلاگ بدم٬بد نیست هر وقت که این وبلاگ آپ می‌شه٬شما هم مثل من تو وبلاگ خودتون اطلاع‌رسانی کنید...بلکه اینجوری تمام بچه‌های علوم‌پزشکی در اینجا دور هم جمع شوند...ان‌شاءالله...
برای مطلب هفته بعد٬از باغ بی‌برگی عزیز تقاضا می‌کنم هر چه که می‌توانند و می‌دانند از رشته‌شان٬وبلاگشان٬خاطراتشان و هرچیز دیگری که به ذهنشان می‌رسد برایمان بنویسند...
و در پایان:با یه قرار وبلاگی در ایام نمایشگاه کتاب موافق هستید؟...
RPO !