به نام حق!

بیماران برای ما دانشجوهای پزشکی چه جایگاهی دارند؟ همه دم از انسانیتشون و کرامتشون می زنیم. همه اومدیم این رشته که بهشون کمک کنیم؛ ولی گاهی یادمان می رود که جنبه های دیگه ی این انسان بودن یعنی چی؟
توی مورنینگ ها و راندها ، همین بیماران می شوند کیس های جالب فلان و بهمان بیماری! یک کیس جالب کانسر با متاستاز به کبد و ریه و طحال! و ... ولی یادمون می ره همین کیس ما، یه جوونیه که فقط 10 ماه از ازدواجش گذشته؛
شاید فکر کنید خب دونستن اینها چه ربطی به ما داره؟ یا چه اهمیتی داره؟ یا اصلا مگه کاری از دستمون برمیاد؟
آره! وقتی یادمون می ره اون نکته ی کوچیک رو؛ همسر جوونش رو هم که پا به پاش چندین ماهه تو این بیمارستان داره زندگی می کنه یادمون میره! یادمون می ره که همراه بیمار، یه جای خواب درست تو این بیمارستان نداره؛ یادمون می ره که همراه این بیمار حتی به یه سرویس بهداشتی تمیز، یه یخچال تمیز، یه صندلی راحت دسترسی نداره؛ به یه غذای مناسب دسترسی نداره...
چرا اینها رو نمی بینیم؟ شاید یه دلیلش این باشه که با وجود حضور زیادمون در بیمارستان ها، هرچه بیشتر از سن تحصیلمون می گذره، همه ی امکاناتمون هم خاص تر و جداتر از بیماران می شه! وقتی استاژر هستیم، خب ما هم جایگاه مشخصی نداریم. ولی باز کتابخانه و کلاس هست. در اینترنی و رزیدنتی در پاویون به سر می بریم؛ وقتی استاد می شویم در اتاق ویژه ی پزشک؛ وقتی رئیس بیمارستان می شویم در اتاق مجلل رئیس! وقتی معاون آموزشی بیمارستان می شویم در دفتر پرامکانات معاونت آموزشی.
دیگه حتی نمازمون رو هم در همون اتاق ها می خونیم! آخه یه جای خوب داریم و مجبور نیستیم به نمازخانه ی بیمارستان برویم؛ گفتم نماز که بگویم نمازخانه ی بیمارستان یعنی کجا؟ البته اگر بریم؛ تو صف نماز جماعته که یادمون میاد با وجود این روپوش سفید و عنوان دکتر قبل از اسممونو و این همه بروبیا و احترام و ... در برابر خدا من و همون مریض بی سواد با لباس محلی در یک صف هستیم و آنجا فقط تقوای من و اونه که بینمون تفاوت می گذاره؛ توی نمازخونه است که می بینی زن های خسته رو که با یه عالمه بی خوابی و خستگی ،‌ لحظه ای دراز کشیدند و فقط کافیه دقایقی به حرف هاشون گوش بدی تا بفهمی این همه دستور و کار پزشک ها و دستیاران، این همه وقت تلف شدن ها و ویزیت به موقع نشدن ها و هزاران کار روتین و نرمال از نظر ما، چه رنج هایی رو که به آدم ها متحمل نمی کنه؛ توی نمازخونه است که می بینی مریض ها و همراه مریض ها چگونه اشک می ریزند و دعا می کنند؛ ...
دیگه حتی مجبور نیستیم برای چند دقیقه ی استراحت بین کلاس ها، در کافه ی بیمارستان بنشینیم؛ بنابراین دیگه نمی بینیم که غذای اونجا خوب هست یا نه؟ اصلا با چه قیمتی در بیمارستان دولتی جنس می فروشند؟ دیگه نمی بینیم که دکوراسیون کافه به رنگ قرمز و مشکیه و مسئولش که معلوم نیست چقدر سواد داره، اصلا سر درنمیاره که این همه رنگ و تابلو چه تاثیری روی روحیه ی بالقوه مضطرب مراجعینش داره؛ یادمون می ره چه جایگاه های بالقوه ای وجود داره که می شه به بیماران آرامش داد ...
یه سوال اساسی ! یادمون می ره یا اصلا هیچ وقت به فکرمون هم نرسیده؟ و خب پاسخ هر چی باشه، چرا اینطوری می شه؟
شاید چون از حالا همه چیز در مورنینگ و راند و کلاس درس خلاصه می شه! در کتاب هاریسون و شوارتز و افاضات اساتید محترم! چونکه وقتی می ریم سر راند فقط بیماری مریض رو معرفی می کنیم و درباره ی اون هم آموزش می بینیم؛
متاسفم؛ اما بسیاری از اساتید ما از ما بی تفاوت تر؛ خیلی هنر بکنند و ببینند و نهایتا سر کلاس غر بزنند و یا در حد حرف یه چیزهایی بگن. اون تک و توک استادی هم که خودشون دست به کار می شوند برای حل بعضی از این بدبختی ها، می شوند اسطوره ی دانشجوها! و احتمالا برای بیشتر این دانشجوها فقط یک اسطوره! در حد یک اسطوره! نه به عنوان یک الگوی عملی برای کار و زندگی !‌ بعدها من و شما هم انشاالله می شویم استاد همین بیمارستان ها؛ مدیر و رئیس همین بیمارستان ها.
دقت کنید! ما دوره ی پزشکی عمومی می خوانیم و متخصص یک رشته ی خاص می شویم؛ بعد می شویم رئیس بیمارستان! معاون آموزشی یا پشتیبانی یا مالی بیمارستان! و حتی استاد دانشجویان! کجای این دوره ها، علم مدیریت سلامت خواندیم؟ علم آموزش دادن در پزشکی خواندیم؟ علم اقتصاد سلامت خواندیم؟
اون موقع چه می کنیم؟ ما هم مثل همین مسئولین الان رفتار می کنیم؟ همه رو یادمون می ره؟ حتی دوره ی دانشجویی خودمون و کمبودهایی که تک تک آدم های این بیمارستان ، از استاژر و اینترن و رزیدنت تا کارمند و بیمار و همراه بیمار داشت؟ یا همه رو یه امر عادی تلقی می کنیم که باید باشه؟ یادمون میره روزهایی رو که به عنوان دانشجو پشت در اتاق رئیس ها و معاون ها، از کلاس درس و وقت گرانبهامون زدیم؛ برخورد ها و پشت چشم نازک کردن های منشی هاشون رو به جان خریدیم . روزهایی رو که از تدریس مزخرف اساتید حرص خوردیم؛ روزهایی که وقتمون در تاخیر کلاس ها به هدر رفت ؛ و بعد خودمون می شیم مثل یکی از همین اساتید و مسئولین امروزمون!
دیگه انقدر دلیل داریم برای شلوغ بودن سرمون و کار مهم ریخته روی سرمون که به فکرمون هم نمی رسه یه قدمی تو این بیمارستان و دانشگاه بزنیم و ببینیم چه می گذرد پشت این در بسته ی اتاقمون؟
...
چرا به اینجا رسیدیم؟ چون تا به امروز، بیشتر آدم هایی که در این سیستم پر مشکل درس خوندند و یا سمتی پیدا کردند؛ حتی اگر دانستند و فهمیدند، گذشتند و رفتند و یا عادی و مثل بقیه رفتار کردند و حل شدند!  کمتر کسی به فکر تغییر و ساختن و اصلاح افتاد؛ و برخی هم که به اصلاح فکر کردند؛ در برابر مشکلات بسیار بزرگی - که در این سیستم طبیعی باید تلقی شود- ، خسته شدند و ناامید ...

من و تو به کجا می رویم؟ به چه فکر می کنیم؟