مدلاگ(كانون پزشكان وبلاگ‌نويس)


درباره :
صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
تماس با نویسنده
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ


مطالب اخیر
ما پزشکی نمی خونیم....
2 : وقتی نگاه رنگ می گیرد
ساختارها و ساختارشکنی
میکرو قهرمان!
عمو عزت، دریاب!
رنج طبیبان
روز پزشک
تخصص
من و تو و آیندمون!
سخنی با خوانندگان مدلاگ

نویسنده



آرشیو
فروردین ٩۱
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
تیر ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥


دوستان
اورولوژيست
دکتر ریحان
بازتاب نفس صبحدمان
شعرواره
جوجه انترن
زندگی در پیش رو
آذرخش
جوراب پاره و انگشت آزاد
لژیونلا
پزشک خیابان گرد
خاطرات یک پزشک قانونی
دکتر هاریسون
I,m the same?
نقش خیال
خاطرات یک پزشک زندان و
بامداد شب يلدا
پاندا
پزشک 78
باران بانو
متوتروکسات
نگارنده
اماديوف
Joan of arc
دکترنفیس
پرش بلند
crescendo
يادداشت هاي يك دانشجوي پزشكي
ایرمان
پرسيسكي وراچ
حکیم باشی
دکتر سینوهه
ناظم الاطبا
medical life
اینترن کوچولو
نابرام
۳۱ اسفند
دکتر پرتقالی
تسليم
يک دانشجوی پزشکی
پزشکی و زندگی
آ-د-ت
زنانه‌ترین اعترافات حوا
خط‌خوردگی صحیح است
باغ بی‌برگی
14 ترم زندگی
سوده دات آی آر
مدستان
مسافر کوچولو
خاطرات پزشکی
باور کن
سیاوش کاویان
طنز متفاوت
دکتر ماری
رادیولوژی
پزشک ایرانی
ما چند نفر
میم شفق
روزهای دانشگاه
روزهای تنهایی
بهشت خیال
من و آقا قشنگه
دکتر آبی دل
چند سطر زندگی
سایه‌های سپید
شاید زمانی دیگر
ارسالی از ژاپن
ترکمن مدیکال
دکتر نیلو
دکتر مثبت
آهوی محتضر
زندگي مجازي ما
دكتر باران
نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست؟
خاطرات بیمارستانی یک wandering استاجر!
یادداشتهای دکترکوچولو
حرفهاي تنهايي
mehr_ray
پزشکی پویندگی زندگی
طبیبانه
پزشکی دنیای دیگری است
آذرباد 55
آسمان هفتم
پرستوی مهاجر
پرنده مسافر
Dr Medad
medicines
hesamdiaries
آغوش خیال
پزشکان گیل
گذر از کوچه پس کوچه‌های پزشکی
یک دانشجو
پزشکی شاهرود
یک دکتر در ابتدای راه
منم آرش
طنز درمانی
یک سرو
حسرت پرواز
من و تخصص و پزشکی و...
کوچولو خان
دکتربانو
ترمه
میم
silent
لحظات تنهایی
به دنبال آرامش
داستان همیشه ناتمام من
دنیای کوچک یک دانشجوی پزشکی
شعبه موقتی وقایع الاتفاقیه زبلستان
روزمره
دکتر زبله
دانشجویان بهمن 88 اراک
ناگفتنی ها
گل خونه
new doctor 1
سلطان عاشق می شود
مطالب پزشکی-اجتماعی
سینوهه در دانشگاه
خاطرات دکتر بی نام
حال و هوای دل یک پزشک
پزشک فردا
قشنگیهای دکترانه
خاطرات یک دکتر دیوونه
دکتر قهوه ای
پزشک دور از وطن
نت نوشته های یک دختر پزشک
جایی برای گفتن دلتنگیها
تصعید استراتژیک
پزشکی
خاتراط یک دکطر باصواد
یادداشتهای یک دکترچه
دستورات دارویی
پزشکان آینده دانشگاه تهران
پزشک ناخواسته
galaxy
یادداشت های یه جوجه دکتر
بیمارستانی در دنیای مجازی
NEWS
شرح حال یک اکسترن
دکتر میم
كفشهايم كو
من و خودم
قانون گودسال
روزنوشت هاي يه دانشجوي پزشكي
درون يك پزشك
بكس پزشكي زنجان
سايت آزمون دستياري
خاطرات تلخ و شيرين ما
خاطرات يك دانشجوي پزشكي
در جست و جوي آرامش
شاهدخت سرزمين ابديت
دکتر گمشده
دانشجوي پزشكي به نام مهتاب
قراره يه روز دكتر شم
غزال طبيب
دكتركوچولوي خوشبخت
زندگي يعني عشق
ستاره درخشان
سپيدپوشان مشرقي
وبلاگ تخصصي پزشكي مشفقي
پسرم سلمان
خاطرات يك پست كشيك
زيباترين كلام
دكتر ونوس
دكتر تاراس
چركنوشته
رنج طبيبان
مامان دكتر
پزشكي دور از خانه
من + پزشكي
به شوق روي تو
من متخصص طب اورژانس تنها
پزشكي با طعم هنرپيشگي
دار
دنياي بدون مرز من...پزشكي
وبلاگ فارسی




من و تو و آیندمون!

به نام حق!

بیماران برای ما دانشجوهای پزشکی چه جایگاهی دارند؟ همه دم از انسانیتشون و کرامتشون می زنیم. همه اومدیم این رشته که بهشون کمک کنیم؛ ولی گاهی یادمان می رود که جنبه های دیگه ی این انسان بودن یعنی چی؟
توی مورنینگ ها و راندها ، همین بیماران می شوند کیس های جالب فلان و بهمان بیماری! یک کیس جالب کانسر با متاستاز به کبد و ریه و طحال! و ... ولی یادمون می ره همین کیس ما، یه جوونیه که فقط 10 ماه از ازدواجش گذشته؛
شاید فکر کنید خب دونستن اینها چه ربطی به ما داره؟ یا چه اهمیتی داره؟ یا اصلا مگه کاری از دستمون برمیاد؟
آره! وقتی یادمون می ره اون نکته ی کوچیک رو؛ همسر جوونش رو هم که پا به پاش چندین ماهه تو این بیمارستان داره زندگی می کنه یادمون میره! یادمون می ره که همراه بیمار، یه جای خواب درست تو این بیمارستان نداره؛ یادمون می ره که همراه این بیمار حتی به یه سرویس بهداشتی تمیز، یه یخچال تمیز، یه صندلی راحت دسترسی نداره؛ به یه غذای مناسب دسترسی نداره...
چرا اینها رو نمی بینیم؟ شاید یه دلیلش این باشه که با وجود حضور زیادمون در بیمارستان ها، هرچه بیشتر از سن تحصیلمون می گذره، همه ی امکاناتمون هم خاص تر و جداتر از بیماران می شه! وقتی استاژر هستیم، خب ما هم جایگاه مشخصی نداریم. ولی باز کتابخانه و کلاس هست. در اینترنی و رزیدنتی در پاویون به سر می بریم؛ وقتی استاد می شویم در اتاق ویژه ی پزشک؛ وقتی رئیس بیمارستان می شویم در اتاق مجلل رئیس! وقتی معاون آموزشی بیمارستان می شویم در دفتر پرامکانات معاونت آموزشی.
دیگه حتی نمازمون رو هم در همون اتاق ها می خونیم! آخه یه جای خوب داریم و مجبور نیستیم به نمازخانه ی بیمارستان برویم؛ گفتم نماز که بگویم نمازخانه ی بیمارستان یعنی کجا؟ البته اگر بریم؛ تو صف نماز جماعته که یادمون میاد با وجود این روپوش سفید و عنوان دکتر قبل از اسممونو و این همه بروبیا و احترام و ... در برابر خدا من و همون مریض بی سواد با لباس محلی در یک صف هستیم و آنجا فقط تقوای من و اونه که بینمون تفاوت می گذاره؛ توی نمازخونه است که می بینی زن های خسته رو که با یه عالمه بی خوابی و خستگی ،‌ لحظه ای دراز کشیدند و فقط کافیه دقایقی به حرف هاشون گوش بدی تا بفهمی این همه دستور و کار پزشک ها و دستیاران، این همه وقت تلف شدن ها و ویزیت به موقع نشدن ها و هزاران کار روتین و نرمال از نظر ما، چه رنج هایی رو که به آدم ها متحمل نمی کنه؛ توی نمازخونه است که می بینی مریض ها و همراه مریض ها چگونه اشک می ریزند و دعا می کنند؛ ...
دیگه حتی مجبور نیستیم برای چند دقیقه ی استراحت بین کلاس ها، در کافه ی بیمارستان بنشینیم؛ بنابراین دیگه نمی بینیم که غذای اونجا خوب هست یا نه؟ اصلا با چه قیمتی در بیمارستان دولتی جنس می فروشند؟ دیگه نمی بینیم که دکوراسیون کافه به رنگ قرمز و مشکیه و مسئولش که معلوم نیست چقدر سواد داره، اصلا سر درنمیاره که این همه رنگ و تابلو چه تاثیری روی روحیه ی بالقوه مضطرب مراجعینش داره؛ یادمون می ره چه جایگاه های بالقوه ای وجود داره که می شه به بیماران آرامش داد ...
یه سوال اساسی ! یادمون می ره یا اصلا هیچ وقت به فکرمون هم نرسیده؟ و خب پاسخ هر چی باشه، چرا اینطوری می شه؟
شاید چون از حالا همه چیز در مورنینگ و راند و کلاس درس خلاصه می شه! در کتاب هاریسون و شوارتز و افاضات اساتید محترم! چونکه وقتی می ریم سر راند فقط بیماری مریض رو معرفی می کنیم و درباره ی اون هم آموزش می بینیم؛
متاسفم؛ اما بسیاری از اساتید ما از ما بی تفاوت تر؛ خیلی هنر بکنند و ببینند و نهایتا سر کلاس غر بزنند و یا در حد حرف یه چیزهایی بگن. اون تک و توک استادی هم که خودشون دست به کار می شوند برای حل بعضی از این بدبختی ها، می شوند اسطوره ی دانشجوها! و احتمالا برای بیشتر این دانشجوها فقط یک اسطوره! در حد یک اسطوره! نه به عنوان یک الگوی عملی برای کار و زندگی !‌ بعدها من و شما هم انشاالله می شویم استاد همین بیمارستان ها؛ مدیر و رئیس همین بیمارستان ها.
دقت کنید! ما دوره ی پزشکی عمومی می خوانیم و متخصص یک رشته ی خاص می شویم؛ بعد می شویم رئیس بیمارستان! معاون آموزشی یا پشتیبانی یا مالی بیمارستان! و حتی استاد دانشجویان! کجای این دوره ها، علم مدیریت سلامت خواندیم؟ علم آموزش دادن در پزشکی خواندیم؟ علم اقتصاد سلامت خواندیم؟
اون موقع چه می کنیم؟ ما هم مثل همین مسئولین الان رفتار می کنیم؟ همه رو یادمون می ره؟ حتی دوره ی دانشجویی خودمون و کمبودهایی که تک تک آدم های این بیمارستان ، از استاژر و اینترن و رزیدنت تا کارمند و بیمار و همراه بیمار داشت؟ یا همه رو یه امر عادی تلقی می کنیم که باید باشه؟ یادمون میره روزهایی رو که به عنوان دانشجو پشت در اتاق رئیس ها و معاون ها، از کلاس درس و وقت گرانبهامون زدیم؛ برخورد ها و پشت چشم نازک کردن های منشی هاشون رو به جان خریدیم . روزهایی رو که از تدریس مزخرف اساتید حرص خوردیم؛ روزهایی که وقتمون در تاخیر کلاس ها به هدر رفت ؛ و بعد خودمون می شیم مثل یکی از همین اساتید و مسئولین امروزمون!
دیگه انقدر دلیل داریم برای شلوغ بودن سرمون و کار مهم ریخته روی سرمون که به فکرمون هم نمی رسه یه قدمی تو این بیمارستان و دانشگاه بزنیم و ببینیم چه می گذرد پشت این در بسته ی اتاقمون؟
...
چرا به اینجا رسیدیم؟ چون تا به امروز، بیشتر آدم هایی که در این سیستم پر مشکل درس خوندند و یا سمتی پیدا کردند؛ حتی اگر دانستند و فهمیدند، گذشتند و رفتند و یا عادی و مثل بقیه رفتار کردند و حل شدند!  کمتر کسی به فکر تغییر و ساختن و اصلاح افتاد؛ و برخی هم که به اصلاح فکر کردند؛ در برابر مشکلات بسیار بزرگی - که در این سیستم طبیعی باید تلقی شود- ، خسته شدند و ناامید ...

من و تو به کجا می رویم؟ به چه فکر می کنیم؟

 

...