خب اول سلام و حال و احوال و چاق سلامتی و اظهار مراتب‌های تشکراتها به پدر جان(که البته در حالت عادی سایه منو با تیر می‌زنه ولی نمی‌دونم چطور شده که خواب‌نما شده اینجا این همه کلاس برام گذاشته)
دوم اینکه من آرزو هستم،همش ۲۲سال و ۷ ماه و ۱۱ روزمه، استاژر ماه۱۳ دانشگاه آزاد تهران هستم.خب این از خودم.در مورد خاطرات هم باید بگم که ندارم! یا اصولا باید از این تیریپا بذارم که تمام لحظات زندگی من خاطرات شیرین و دلکشی بیش نیستن دیگه.(وو!آدم کلی احساس مصاحبه شده بودگی بهش دست میده!)
در مورد وبلاگ به طور کلی اگر بخوام نظر بدم،باید بگم که نمی تونم کلی نظر بدم و فقط می‌تونم به طور کلی در مورد وبلاگ‌هایی که شخصی می‌نویسن نظر بدم. اگر فرض کنیم زندگی یه نمایشنامه است که ما بازیگراشیم و کارگردانش خدا، وبلاگ نمایشنامه‌ایه که بازیگر و کارگردانش،هر دو خودمونیم. چیزی رو که درباره خودمون نمی‌پسندیم حذف می‌کنیم. چیزی رو که دوست داریم بزرگ جلوه میدیم. به خودمون این فرصتو می‌دیم که در مقابل قضاوتهای دیگران که به نظرمون عادلانه نیست از خودمون دفاع کنیم.و در کل به دیگران اجازه می‌دیم که با چشمای ما به دنیا نگاه کنن و به این خواست بشریمون می رسیم که (من) ما رو کشف کنن .خوندن وبلاگ هم تجربه جالبیه، اینکه با چشم آدمای دیگه به دنیا نگاه کنی. با چشم یه دکتری که تو دانشگاه درس میده یا با چشم یه فروشنده مغازه! و این شاید کمک کنه که وقتی با هم یا با امثال هم توی دنیای واقعی برخورد می‌کنیم، دید وسیع‌تر و قضاوت منصفانه‌تری داشته باشیم.
من وبلاگ خوندن رو از اواخر سال ۸۰ شروع کردم.یکی از فامیلامون که آمریکا زندگی می‌کنه آدرس وبلاگشو بهم داد. بعد یواش یواش از طریق اون با وبلاگ‌های زیاد دیگه‌ای هم آشنا شدم. فکر کنم همون ترم ۱ بود که تو وبلاگ زیتون یه لینک پیدا کردم که نوشته بود: وبلاگ یک دانشجوی پزشکی،که حالا وبلاگ کی بود؟! وبلاگ کوروش کبیر. و اونجا بود که فهمیدم دکترا هم وبلاگ می‌نویسن. خوندن وبلاگ بر و بچ پزشکی و اصولا چند تا از بر و بچ غیرپزشک مرا تشویق و ترغیب نمود تا وبلاگ جدیدی باز کنم. (یه بار توی فروردین ۸۲ این‌کارو کرده بودم اما چیز زیادی توش ننوشته بودم،حتی اسم خاصی هم نداشت جالب اینجاس که اصلا یادم نبود همچین کاری کردم و یه روز یکی از دوستامون به اسم گیگیلی! برام لینکش رو فرستاد و من کلی هم وحشت کردم از اینکه یه همزاد پیدا کردم!!!) خلاصه که ۸ مهر ۸۲ ویلاگم که اسمش چرند و پرند بود متولد شد. اون‌موقع ها کلی جوگیر بودم و احساس می‌کردم که دارم کار فرهنگی اجتماعی انجام می‌دم و خلاصه ... پرچونگی نکنم! یه سری جریاناتی پیش آمد که مجبور شدم اونجا رو ببندم. چند ماه بعد احساس کردم که نوشتن کمکم می‌کنه برای همین وبلاگ جدیدمو (آ-د-ت) درست کردم که البته دیگه توش جوگیر نیستم و اصولا نه زیاد داخل آدم حسابش میکنم و  نه زیاد دوسش دارم ولی نکته مهمش اینه که اجازه ندادم که وارد جریانات رایج وبلاگی بشه.
از بین چیزهایی که وبلاگ‌نویسی به آدم می‌بخشه، مهمترین،ارزشمندترین،دوست داشتنی‌ترین،شیرین ترین و همه ترین‌های خوب دیگه‌اش، دوستای خوب وبلاگیه.درسته که خیلی‌هاشونو حتی ندیدم،ولی خیلی‌هاشون برام مثل دوستای نزدیک و صمیمی،واقعی هستن و دوستشون دارم.شوخی نیست که چند سال به طور مداوم روزمرگی‌های یه سری آدم رو بخونی و از تمام لحظه‌های مهمشون،احساساتشون، افکارشون و دغدغه‌هاشون باخبر باشی.خوندن وبلاگ دوستای دکترم،کسایی که واقعا اسمشون قدیمی و پیشکسوته،خیلی وقتا راهنمای من، و امیدبخش برای ادامه دادن راهی بوده که انصافا همیشه صاف و هموار نیست.بارها و بارها با خوندن نوشته‌هاشون گریه کردم و خندیدم. و برام مهمه که بدونن تک تکشون چقدر برام محترم هستن.
خب جو رمانتیک شد و بار عاطفیش کم‌کم داره کار دستمون میده.در مورد پزشکی اگه بخوام نظر بدم بازم باید بگم که نمی‌تونم نظر بدم چون من هنوز کلی کار دارم تا پزشک بشم.ولی در حد یه استاژر می‌تونم نظر بدم در نتیجه منظور من از پزشکی اصولا دانشجوی پزشکی بودگیه!
وقتی به پزشکی فکر می‌کنم اولین مشکلی که به ذهنم می‌رسه اینه که توی جامعه ما که آدما بیشتر برای دیگران زندگی می‌کنن تا برای خودشون،معمولا هر کسی که توی کنکور رتبه خوبی بیاره بدون توجه به علایق شخصیش،توانایی‌هاش و سختی‌های این رشته پامی‌شه می‌ره پزشکی بخونه و متاسفانه وقتی مثل آقا/خانم درازگوشه موند در مخلوط آب و خاک، می‌فهمه که عجب درازگوش بازیی درآورده! (البته خیلی افراد هم هستن که با علاقه و آگاهی وارد این رشته می‌شن که اصولا ما باهاشون کاری نداریم) نه جیگرشو دارن که انصراف بدن! (می‌گم که! ماشالله دوزاریه دیر می‌افته در نتیجه راه رفته حیف میشه) نه موندنشون براشون جذابه.درنتیجه من همیشه به همه افرادی که ازم درباره پزشکی می‌پرسن توصیه می‌کنم که فقط و فقط اگر عاشق این رشته هستن برن به پاش بسوزن ولی می‌دونم که نرود میخ آهنین بر سنگ.باز پا می‌شن می‌رن پزشکی بخونن!!!
در مورد درس خوندن‌هایی که این رشته لازم داره،اینکه چقد وقت آدمو می‌گیره، در مورد امتحانای بی پایان و پراسترسش، در مورد گنده‌هایی که می‌شنوی حتی اگر پرفسور نمازی باشی!، در مورد خستگی روحی و جسمیش وقتی هر روز،هر روز باید بری تا بیمارستان انتهای خط،در مورد درک نشدنت از طرف اتند گرفته تا مسئول حضور و غیاب بیمارستان که نمی‌دونم چرا نمی‌فهمن ما هم انسانیم و مشکلات برامون پیش می‌آد، در مورد آینده نامعلومی که داریم، هیچی نمی‌گم...(نگفتم که!)
دومین مشکلی که من شخصا دارم، اینه که یه جورایی پزشک خانواده‌ام.منظورم اینه که بین افراد نزدیکمون به جز من نیمچه دکترکچه، کسی نیست که همچین رشته یه سر و دو گوشی خونده باشه. درنتیجه هروقت فک و فامیل و قوم و قبیله دور هم جمع می‌شن، یه سری سوال از آدم می‌کنن که پدر آدمو درمی‌آره. سوالاشون چند دسته است،بعضیاشون یه جوریه که جوابش تو دکون هیچ عطاری پیدا نمی‌شه در نتیجه مجبورم نیشمو باز کنم و بگم بلت نیستم،دسته دوم سوالایی هستن که عمه منم براشون جواب داره درنتیجه همه شروع می‌کنن به ارائه آخرین جواب‌های مطرح شده برای اون سوال و هر چی من می‌گم آقا اجازه آقا؟!ما بگیم؟! به خدا بلدیم آقا، کسی محل نمی‌ذاره،دسته سوم سوالایی هستن که خوب و درست و وزینن اما من چون بی‌سواتم همون قضیه درازگوشه می‌شه! زیاد مهم نیست که سواله جزو کدوم دسته باشه،نتیجه نهایی همشون این جمله است که می‌گن پس تو اون خراب شده (استعاره از دانشگاه و اینا) چی یادتون میدن!!!؟؟؟ و درنتیجه من دچار شکست روحی-عاطفی می‌شم. تازه این که خوبه، این دانشمندای دمدمی مزاجو بگو که هر چیزی رو یه روز در میون خوب و بد می‌کنن،بعد کاسه و کوزه‌اش رو سر تو که دکترکچه خانواده‌ای می‌شکنه!!
در کل پزشکی می‌تونه بی‌نهایت زشت یا بی‌نهایت زیبا باشه و این بستگی به خود آدم داره که هدفش چی باشه و بخواد به چی برسه. خون و چرک و درد و ناله‌ها رو ببینه و بشنوه یا اینکه لبخند مریضی که دردشو دوا می‌کنه ببینه یا دعاهای خیرشو بشنوه.
خب ترجیح می‌دم که زیاد پرچونگی نکنم. فقط در آخر چیزی رو می‌گم که بهش اعتقادی ندارم اما چون قشنگه دلم می خواد که باورش کنم:
دکتر ن،استاد ارولوژیمون از قول یکی از پرستاراشون می‌گفت که تمام کسایی که یه جورایی در رابطه با مریضا هستن باید بدونن که اگر توی این جایگاه هستن به این دلیله که خدا اونا رو برای این جایگاه انتخاب کرده.خیلی ها ممکنه که پزشکی/پرستاری/... بخونن اما همشون پزشک/پرستار/...نمی‌شن،کسایی تو این راه می‌مونن که براش انتخاب شدن و خدا تو دلشون یه محبتی گذاشته که تمام سختی هاش رو تحمل کنن.(امیدوام که یه روزی واقعا اینطور بشه!)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با تشکر از آرزوی عزیز٬دوست بسیار خوب و عزیز وبلاگی‌ام...من کجا سایه شما رو با تیر می‌زنم؟...خیلی ممنون که وقت گذاشتید و برای وبلاگ و خانه خودتان مطلب نوشتید...
تشکر مخصوص کنم از آرمییتا ی عزیز که به من کمک کردند...
در مطلب بعدی از مصی عزیز خواهش می‌کنم که در مورد خودشان٬وبلاگشان و هر چه که به ذهنشان می‌رسد٬جهت مطلب هفته بعد٬ برایمان بگویند...
از تمامی دوستان دیگر نیز تقاضا می‌کنم که هر نوع مطلب علمی و غیرعلمی که به نظرشان جالب می‌آید برایم بفرستند...هر وبلاگی که باید لینکش در اینجا باشد و متاسفانه نیست٬را هم ذکر کنند...
ممنونم...