بخش قلب:
روز اول انترنی است،از بخش زنگ می‌زنند و می‌گویند باید برای یک مریض ای.بی.جی بگیری...می‌گویم:من بلد نیستم،تا حالا نگرفتم...می‌گوید:به من ربطی ندارد...گوشی را قطع می‌کنم و به یکی از انترنهای قدیمی‌تر می‌گویم:چطوری باید ای.بی.جی بگیرم؟...برایم روی دستش توضیح می‌دهد و با هزار استرس به بخش می‌روم...سرنگ هپارینه را می‌گیرم و با اعتماد به نفس،جلوی چشمان پرستاری که منتظر شکست من است به سوی مریض می‌روم...جالب بود،فقط آن روز بود که در اولین سعی موفق شدم و سرنگ پر از خون را به پرستار می‌دهم...می‌گوید:مطمئنی که شریانی هست؟...می‌گویم:می‌توانی امتحان کنی...
بخش جراحی-پاویون:
روز سوم یک کشیک 72 ساعته هست.سه ساعت وقت دارم که بخوابم و بعدش باید بروم اورژانس...از اتاق بغل صدای سر و صدا و خنده می‌آید...بچه‌های بخش ای.ان.تی و نورو و عفونی و پوست که کاری ندارند دارند بازی می‌کنند و عین خیالشون هم نیست که باید کمی مراعات کنند... مدام بالش را این ور و آن ور می‌کنی،اما نمی‌شود...کم‌کم اینقدر که خسته‌ای،در همان سر و صدای زیاد چشمانت روی هم می‌رود که ساعت لعنتی موبایل الارم می‌دهد...باید بروم اورژانس...
بخش جراحی-اورژانس:
سه روز است که کشیک هستم و روز عاشورا هست...وقتی وارد اورژانس می‌شوم انگار یک صحرای کربلا هم اینجا هست...همه قمه زده‌اند و با پارچه‌ای سرشان را بسته‌اند و منتظر بخیه هستند...یک مامور هم ایستاده است و اسمشان را یادداشت می‌کند و پرونده پر می‌کند...دست به کار می‌شوم...چند نفر را بخیه می‌زنم و نفر بعدی می‌آید...سیزده بار با قمه بر سرش زده است و خطوط موازی منظمی روی سرش ایجاد شده که خون از آن فواره می‌زده است...وحشت کرده‌ام...آخه،هر زخمی که با سوزن می‌گرفتی،لبه این‌طرفی‌اش در زخم دیگر وارد می‌شد و به اصطلاح پوست کافی نداشت...تازه،این شخص سالی چهار بار به مدت ده سال قمه زده بود و تمام پوست سرش فیبروزه شده بود و سوزن داخل پوست نمی‌رفت...یادم هست که پنج تا سوزن صفر را شکاندم...ناگهان فشار خونش افت کرد و رنگش عین گچ سفید شد...گفتم به رزیدنتها زنگ بزنند...بعد از یک دقیقه گفتند:همه‌شان اتاق عمل هستند...خودم را نباختم،سعی کردم با نخ بخیه ریزتر خونریزی‌های بزرگ را بگیرم و یک سرم هم به مریض وصل کنند...دو ساعت و نیم بخیه زدن طول کشید...کمرم داشت می‌شکست...وقتی از اتاق بیرون آمدم،دیدم که سه نفر دیگر منتظر بخیه زدن هستند...همراهان مریض قبلی هم او را در بغل گرفته بودند و بهش می‌گفتند:خدا ان‌شالله قبول کنه...به آن سه مریض نگاه کردم...گفتم:بروید همان کسی که برایش قمه زدید،برایتان بخیه بزند...
بخش داخلی-اورژانس:
در عرض نیم‌ساعت دوازده مریض جدید پرونده به دست وارد اورژانس می‌شوند و همه‌شان ویزیت داخلی دارند...مثل فرفره ویزیت می کنی،شرح حال می‌گیری،علایم حیاتی می‌گیری ولی این خیل عظیم تمامی ندارند...رزیدنت پیدایش می‌شود و می‌گوید شرح‌حال‌ها کجاست،برویم بالای سر مریض‌ها...می‌گویم: هنوز تمام نشده است...می‌گوید:پس اینجا چه کار می‌کردی؟...می‌گویم:داشتم می‌رقصیدم...می‌گوید:انگار کشیک اضافه می‌خواهی...می‌گویم:دکتر،من سه روز،سه روز کشیک می‌دهم،یک کشیک هم رویش...چیزی نمی‌گوید و می‌رود سمت استیشن و سرش را با پرونده‌ها گرم می‌کند،ناگهان داد می‌زند برای آن مریض سوند هم بگذار...می‌روم سراغ مریض‌ها...یادم هست که در مدت یک ساعت هم 16 شرح حال نوشتم،هم برای دو مریض ان.جی گذاشتم و شستشو دادم و یک مریض ادم ریه را منیج کردم که سه تا مریض جدید آمدند که یکیشان دی.کی.ای بود...به همراه آن مریض هم گفتم برود سوند بخرد...تا کارهای این سه تا مریض را انجام دهم،رزیدنت دو بار گفت،آن سوند چی شد؟ و من هم مدام می‌گفتم:هنوز نخریده است...حرصم گرفته بود،نشسته بود و پرونده مریضهایی که دیده بودم و شرح حال نوشته بودم را باز می‌کرد و از روی شرح‌حال من،می‌نوشت و در پرونده می‌گذاشت،بدون اینکه مریض را ببیند...باز هم داد زد،چقدر معطل می‌کنی،زود باش،باید بروم آی‌سی‌یو و مشاوره دارم...دیگه خون به مغزم نرسید،من که فرزترین انترن بودم را می‌گفت معطل می‌کنم...جلوی همه سرش داد زدم و گفتم:دکتر،باید یک سوال چهارجوابی روی دیوار اورژانس بنویسند و بگویند نقش شما توی اورژانس چیست؟...همه خندیدند و او یخ کرد...به رویش نیاورد و گفت:سوند مریض را گذاشتی؟...من هم که دیگر آب از سرم گذشته بود،گفتم:سوند نخریده است،خودکار بکنم توش؟...فردا صبح،در اتاق رئیس بخش بودم و از خودم دفاع می‌کردم و زیرآب رزیدنت را می‌زدم...
بخش داخلی-اورژانس:
سه مرد،مادرشان را به علت فشار خون بالا به اورژانس آورده‌اند... دو ساعت گذشته است ولی هنوز فشار پایین نیامده است...همراهانش هم هر ده دقیقه به من می‌گویند:پس چی شد؟...من هم هی می‌گویم:باید دارو اثر کند...واقعا جواب دیگری نداشتم،من مسوول نبودم،دارو را رزیدنت داده بود ولی من باید جواب پس می‌دادم...بار آخر به من گفتند:زبان درازی می‌کنی؟...تا خواستم جوابی بدهم،سیلی محکمی بر صورتم خورد و به پاراوان روبرویی پرت شدم...نگهبانان اورژانس آمدند ولی آنها هم کتک خوردند و بقیه پرسنل فرار کردند...دست بر روی صورت،روی تخت مریض نشسته بودم و هاج و واج آنها را نگاه می‌کردم که مادرشان را برداشتند و ناسزاگویان به من و کل بیمارستان،رفتند...نمی‌خواستم کسی من را ببیند...اورژانس را ترک کردم و به دستشویی پاویون رفتم و نیم‌ساعت گریه کردم...نمی‌دانم گریه‌ام از درد بود،یا عصبانیت یا ناراحتی...فردایش در حراست بیمارستان بودم و می‌دیدم که می‌خواهند دلداریم بدهند و می‌گویند که شکایت فایده‌ای ندارد...
بخش داخلی-ویزیت صبحگاهی:
اتند محترمه می‌گوید:این مریض شماست؟...می‌گویم:بله،تمام نکات را در پرونده‌اش نوشته‌ام... و توضیح می‌دهم...نتوانست گیری به پرونده بدهد،می‌گوید:چرا ملافه مریض کثیف است؟...جا می‌خورم،ولی الکی می‌گویم:به پرسنل گفتم که عوضش کنند...می‌گوید:مگه تو انترنش نیستی؟خب خودت باید عوضش می‌کردی...دلم می‌خواست یا گریه کنم یا بزنم توی صورتش...
بخش داخلی-پاویون:
در یک فرصت استثنایی،بیست دقیقه وقت دارم که بخوابم...به انترن هم‌کشیک می‌گویم که بیست دقیقه دیگر من را بیدار کند تا جایش را در بخش بگیرم...سر وقت،به پاویون زنگ می‌زند و بیدارم می‌کند...ولی باز خوابم برد...وقتی که بعد از یک‌ساعت بیدار شدم،تلفن اتاق در دستم بود و موبایلم سی تا تماس از دست رفته داشت...وقتی به بخش رسیدم،نتوانستم دوستم را نگاه کنم...
بخش جراحی-پاویون:
روز آخر انترنی است...همه دوستان در اتاق ما جمع شده‌اند...آهنگی می‌گذارند و می‌رقصیم و به رسم این دو ماه،آخرین دلستر لیمویی را با شیرینی می‌خوریم...همدیگر را می‌بوسیم و در بغل می‌گیریم و خداحافظی می‌کنیم...داخل ماشین می‌شوم،روپوش را صندلی عقب می‌گذارم و می‌نشینم و به روبرو خیره می‌شوم...می‌گویم:بالاخره تمام شد...آیا باز به اینجا برمی‌گردم؟...
ماشین را روشن می‌کنم و به راه می‌افتم...راهی که چهار سال طول کشید،ولی بالاخره برگشتم... لبخند

مدتها بود در اینجا مطلبی ننوشته بودم...خوب شد،یادی از دوران انترنی هم کردم...