بار اولی که برای سمیولوژی قرار شد شرح حال بگیرم خیلی ذوق داشتم...برخلاف بقیه ی همکلاسی هام نرفتم از رو پرونده کپی کنم...تمام سوالات مرتبط و غیر مرتبط رو پرسیدم...و وقتی با احساس رضایت رفتم که پرونده رو بخونم دیدم بیمار محترم همه چیز رو دروغ گفته!...بعد از اون تو استیجری هم این قضیه تکرار شد...انقد که دیگه صحبت با مریض به نظرم اتلاف وقت می آد!...

وقتی این مشکل رو با یکی از اتندینگ در میون گذاشتم خیلی بی رحمانه گفت اگه بیمارت قابل اعتماد نیست مشکل از خودته!...تویی که نمی تونی اعتمادش رو جلب کنی!!...اما باور کنید من همه سعی ام رو می کنم!...از هر دری وارد شدم اما خیلی وقتها احساس می کنم بیمار نه حتی به عنوان پزشک، به عنوان دانشجوی سال پایینی پزشکی هم به من نگاه نمی کنه!!!...خوب یادمه که داشتم برای گراند راند جراحی از بیمارم شرح حال می گرفتم...یه خانوم پیر بود که بعد از جواب دادن به چندتا از سوال هام به همراهش گفت این خانومه عین فهیمه دختر فلانیه و کلاً از مسیر شرح حال خارج شد و شروع کرد به خاطره تعریف کردن!!!...یا مثلاً اون پیرمرده تو اورولوژی که رو تختش برام جا باز کرده بود که بشینم و می گفت تا پیشم نشینی جوابت رو نمی دم!!...

خلاصه همه ی این اتفاقات و اتفاقای دیگه ای که اینجا جاش نیست باعث شده که گرفتن شرح حال یکی از شکنجه آورترین کارها باشه برام!!...

دوست دارم شماها به من بگید...واقعاً شما هم فکر می کنید مشکل از خود منه؟...شماها چجوری با بیمارهاتون رفتار می کردید با رفتار می کنید؟؟...ممنون!!...