در حال ABGگرفتن از یک مریض بخش جراحی توراکس بودم.

پرستار داد زد:اینترن جراحی!

من و دوستم با همدیگه بیرون سرک کشیدیم.

گفتم:چی شده؟

_یک مریض تو سی تی بد حال شده.

کیف سی پی آر بر می دارم...

بدو بدو از پله ها می رم پایین...فقط صدای پاهای خودمو می شنوم.

                 ********************************

سی تی...

یک آقا میانسال با دیسترس تنفسی در حالیکه عرق کرده رو صندلی نشسته.

در اولین نگاه می فهمم قضیه ساده ای نیست.

زنگ می زنم بخش جراحی توراکس به پرستار می گم این مریض به مانیتورینگ نیاز داره.قرار می شه کمکی سریعا بیاد و مریض منتقل بخش کنیم.

علایم حیاتیشو چک می کنم.تنفس هاش دائما عمیق تر می شند.

عصبانی داد می زنم:بیاین کمک...این مریض باید الان بره رو تخت بعد هم منتقل بخش شه.

کمکی ها رو می بینم که بیرون ایستادند و اصلا انگار نه انگار....یاد گرفتند اینترن زیاد مهم نیست!یعنی این چیزی هست که من بعد از اون هم دادو بی داد برداشت می کنم.مریض باید اینتوبه بشه....عزرائیل بد جوری روی سینه اش نشسته و سنگینی می کند.

برای آخرین بار داد می زنم:آی این مریض حالش بده بیاین کمک!

و این داد بار آخر آنچنان از ته دل هست و خشمگینانه که بلاخره یکی تکانی می خورد و سمت ما می آید.

                      ***************************

کیف سی پی آر زیرو رو می کنم...تمام ویال ها شکسته هستند...

به محض این که مرد از روی صندلی بلند می شود حس می کنم روحش هم بلند می شوند...سمتش می دوم...نبض ندارد...کمکی ای که از اون موقع بی خیال جلو در ایستاده بود حالا سمت کیف سی پی آر می دود و لارنجسکو پ را بر می دارد و سمت پیرمرد می رود...

یک لحظه فکر می کنم دارم اشتباه می بینم!یک خدماتی می خواد مریض انتوبه کند!می رم جلو می گم آخه با این ؟این که ماله اطفاله بده ببینم!

دنبال تیغه لارنجسکوپ مناسب هستم...دنبال لوله تراشه...هیچی نیست!تو این کیف لعنتی فقط آب مقطر هست و لیدوکائین و چند تا تیغه بی مصرف!عصبانیم...باید بریم بخش...

با تخت مریض می دوم...آسانسور طبق معمول خراب هست یا یک جایی گیر کرده!

chest compressionشروع می کنم...دلم می خواد گریه کنم...گریه کنم که هیچی نمی گذارد در این دوئل مرگ با زندگی...من نماینده زندگی ببرم!

                              ***************************

آسانسور می رسد...

به بخش می رسیم...نفسی برام نمونده...خوشبختانه آسیستان بیهوشی در بخش هست...پرستارها گیج به نظر می رسند دارو ها رو اشتباهی می دهند و دوستم هر از گاهی مجبور هست بهشون غر بزند...با تمام وجودم ماساژ قلبی می دهم...

رزیدنت بیهوشی می گه:نه خانوم دکتر ولش کنید فایده نداره.دبل میدریاز هست...مرگ مغزی شده و رفته..باید همون پایین انتوبه می شد!

گریه ام می گیرد...این نبرد نا عادلانه بود...من شاید می تونستم ببرم....

                     ***************************

از روی چهار پایه ای که روش جهت چست کامپرشن ایستاده بودم پایین می آم...نفس نفس می زنم...

استاد محترم در حال راند هستند که به ما می رسند...من مبهوت چهره بی حس مرد مرده بیمار هستم.

آسیستان بیهوشی در حال شرح و تفسیر داستان هست.

استاد رو به من با عصبانیت می گه:مگه نفهمیدی همون جا باید انتوبه می شد؟

من:چرا .معلومه فهمیدم ولی با چی؟با کدوم لوله انتوبه یا تیغه؟؟

استاد:بهانه نیار خانوم دکتر!

دوستم پشتم می زند:ولش کن...بعدا نامه می نویسیم که چرا کیف سی پی آر مشکل داشته.

من :کاش فقط همون بود...

صدای گریه همراهی ها مریض به گوش می رسد...

صدای دهن کجی این همه کاستی در یک بیمارستان آموزشی....