اینترن ENT بودم.

بخش زیاد بزرگی نداشتیم.همون 4-5 تا اتاقی که در بخش وجود داشت یک در میون مال خانوم ها و آقایون بود.

اون دوره ای که من اینترن بودم بخش پر از کیس های کانسر حنجره بود.

تو یکی از اتاق ها یک آقا 60 ساله با شکایت دیس فونی بستری شده بود که بیوپسی اش هم تاییدی بر بدخیمیش بود و اتاق بغلیش هم خانومی بود با همین سن و سال و همون شکایت و همون نتیجه آسیب شناسی!

یک روز صبح که از جلو در اتاقهای بیماران در حال عبور بودم دوستم صدام زد و صحنه ای رو دیدم که یکی از بامزه ترین صحنه های زندگیم شد.

این خانوم و آقا میانسال همسایه دیوار به دیوار حالا روی لبه تخت کنار هم نشسته بودند و همین طوری که هویج گاز می زدند با همون صدای گرفته از هم می پرسیدند که  دکترها به هر کدومشون کی قول دادند مرخص می شند!از هم می پرسیدند چند تا بچه دارند و کجا کار می کردند!اونم با صدایی که به زحمت خارج می شد اما خیالشون نبود هویج ها رو گاز می زدند و با هم صحبت می کردند مثل این که اون اتاق یک کافی شاپ بود و لباسهای سبز و گشاد بیمارستان هم وجود نداشت!و کلمات هم به راحتی همیشه جاری می شدند!

از اون روز به بعد حواسم طرف این دو نفر زیاد می رفت.

آقاهه رو زودتر از خانومه لارنجکتومی کردند و خانومه هر روز با چشم های نگران بغل تخت آقاهه می اومد و با اون صدای بی صدایش دلداریش می داد.

بلاخره یک روز نوبت لارنجکتومی خانومه رسید این دفعه آقاهه بود که تو سکوت سرک می کشید و فقط با زبون چشماش با چشم های خانومه صحبت می کرد.

آقاهه زودتر از خانومه مرخص شد اما وقتی می خواست بره باز هم به خانومه سر زد و حتما فقط با همون زبون چشماشون بود که به خانومه گفت اونم زود مرخص می شه و یک جایی بیرون اینجا کسی منتظرش هست...

چون بعد از اون لحظه بود که خانومه همیشه یک لبخند به لب داشت...حتی وقتی چشماش حرف دیگه ای می زدند...