سلام.سال به سال دریغ از پارسال.به نظرم میزان کامنت هر پست شاخصی است از اقبال خوانندگان به  اون پست . که این شاخص با سرعتی اعجاب آور رو به سوی نزول داره . که این کاهش مدیون پست های بی نظیر اینجانب می باشد که یکجورایی احساس می کنم دارم میترکونم.واقعا خسته نباشین داره . خوب احساس می کنم که این فضا احتیاج به نویسنده های پر شوری داره تا حسابی اینجا رو خونه تکونی کنن . پس بیایید خانه خودمون رو با کمک هم دوباره بیاراییم.بیایید با کمک هم خانه ای بسازیم که همگی دوست داشته باشیم .

 پس آقایون جارو و تشت وایتکسشون رو بیارن تا با هم اینجا رو خونه تکونی کنیم. راستی جهت خانه تکانی ماسکاتون رو هم بیارین تا با بوی وایتکس مسموم نشین. خانمها هم که کار خونه کردنشون از محالات هست پس صرفا جهت نظاره کردن تشریف بیارین.

       زمانه همچون گذریست ؛ باید از این گذر گذشت

                 نه راه پیش دارد نه پس ؛ باید از این سفر گذشت

متن برگزیده هفته : از وبلاگ به اتفاق بانو :

داستان کوتاه: انگشت داماد همانطور در دهان عروس باقي ماند. نگاه عروس طوري در چشمان او مات مانده بود كه به وحشت افتاد. پلك هايش خوابيدند و در آغوش داماد افتاد.

زن‌هاي نزديك‌تر فاميل او را در همان لباس نباتي رنگي كه به تن داشت، در ماشن داماد نشاندند و همراه جام بلورين انباشته از عسل و يك چمدان سفري، هلهله كنان، راهي كردند.

در حياط بيمارستان مردان سفيد پوش عروس را روي برانكاد خواباندند و به درون ساختمان دويدند. داماد تا پشت در سبز زنگي كه در آستانه اش او را از ورود منع كردند، به دنبال برانكاد دويد. در لحظه آخر تنها توانست غضلات كرخ صورتش را از دو سو كش آورد تا براي لختي به صورت بزك كرده عروسش لبخند بزند و پشت در سبز رنگ باقي ماند تا دويدن چهار پرستار را تا گم شدن ميان خيسي چشمانش دنبال كند. نگاهي به جام درون دستش انداخت؛ به عسل هاي قهوه‌اي رنگي كه دور تا دور، در لبه‌هاي ظرف ماسيده بود و انبوه حباب هاي كوچك در تمام حجم عسل و قسمتي در سطح كه فرو رفته مي آمد و قالب يك انگشت مي‌نمود. كسي از پشت به او تنه زد. تلو تلو خورد. جام را همان جا به دست كسي سپرد. دست به ديوار گرفت و تمام راه آمده را در سالن، بازگشت.

***

سايه سياه و باريكي كه با ورود دكتر جوان در آستانه‌ي در ظاهر شد، تا روي تخت عروس در كنار پنجره اتاق، بالا رفت. دكتر آنچه را كه در لحظه‌ي ورود در دهان مي‌جويد به بيرون تف كرد. گوشي را به گوش گذاشت و در همان حال كه خيسي دستانش را با گوشه روپوش مي‌گرفت، ملحفه را به آرامي كنار زد و به بافه ي طلايي رنگي كه از كناره روسري عروس بيرون مانده بود، خيره شد.

***

داماد از پشت شيشه ماشين، مات گل‌هاي زرد روي كاپوت بود كه در انعكاس شيري رنگ نوري كه از بالا مي تابيد، نباتي رنگ شده بود. به سطح برآمده و چرمين چمداني در صندلي مجاور دست مي كشيد. شيشه ماشين را تا انتها گشوده بود. گاه ميان خس‌خس برگ‌ها ضجه‌هاي محو كودكي را مي شنيد كه به صداي يك گربه مي‌مانست. او تنها مي‌توانست به گل‌هاي روي ماشين خيره شود كه چگونه آرام آرام پژمرده مي‌شوند، كه چگونه حالا نباتي رنگ شده‌اند و چون باد مي‌آيد، چگونه هزاران عروس در لباس نباتي رنگ روي كاپوتش به رقص آمده‌اند؛ از ميان خيسي چشمانش، تا پشت شيشه پيش مي‌آيند، به او لبخند مي‌زنند و عشوه كنان باز مي‌گردند.

***

صبح وقتي كه چشم گشود كسي روبرويش تكيه به ماشين، روي كاپوت ضرب گرفته بود. دست چپش به سمت دستگيره رفت. پاهاي خواب رفته اش مورمور شد. آنقدر نگاهش كرد تا برگشت و چشمش به او افتاد. پس تا كنار شيشه گشوده‌ي ماشين پيش آمد. سري به اطراف چرخاند و آنقدر خم شد تا لب هاي كلفت و ارغواني رنگش در قاب شيشه ظاهر شود. دست راستش را داخل كرد و حجم بلوريني را در ميان دستان داماد گذاشت و دوباره لبخند زد.

داماد تنها به انعكاس طلايي رنگ نور در لبه هاي جام خيره ماند كه در تمامي اضلاع آن تكثير مي‌شد. هيچ يك از سخنان مرد را نشنيد و حتي وقتي كه مرد با دست خيسش شانه‌اش را فشرد، لبخند محوي زد و بازگشت؛ تنها به ظرف خالي ميان دستانش خيره ماند.

وبلاگهای جدید:

میم شفق : دوست قدیمی من .در مجموعه یادداشت ها و سروده های این صفحه جستارهایی در شعر و هنر و ادبیات و فرهنگ این مرز و بوم را خواهید خواند که همگی برخاسته از دغدغه های ذهنی نویسنده است.

سوشیانس :بی توضیح ولی خواندنی.