پُست‌کشیک یعنی رهایی. آدم پُست‌کشیک به «دیوانه‌ ای از قفس پرید» می‌ماند. چشم باز می‌کند و می‌بیند دنیای اطراف‌اش همان است که تا بیست‌و چهار - چهل‌وهشت ساعت پیش بوده و اما خودش انگار از درون تهی شده. می‌بیند، می‌شنود، اما هیچ برای گفتن ندارد. انگار از یک جزیره‌ی دور آمده. یکی دو سه ساعتی طول می‌کشد تا به زندگی بازگردد. حالا هرقدر هم آپاتی باشی، هر قدر که شیفته‌ی کشیک باشی، هر قدر هم کشیک من - وومن باشی، از این حال‌ات گریزی نیست.

اما به زعم من کشیک‌های انترنی سه لایه دارد. البته که توی آن کارزار هرگز فرصت نداری لایه‌های کشیک‌ات(!) را بشماری و بعد بیایی هر کدام را بفهمی. اما هر سه لایه توی ذهن‌ات ته‌نشین می‌شود و بعدها می‌فهمی که چه‌ها را زندگی کرده‌ای.

یک لایه‌اش خوب است. مثبت است. توی آن لحظاتی که در مسند نیروی کار ِ ارزان توی بیمارستان بالا و پایین می‌روی، آن زمان که چهل‌وهشتمین آمپول را توی سرم بیمار خالی می‌کنی و قطرات سرم‌اش را تنظیم می‌کنی،  امیدورات می‌کند که چاره‌ای نیست...اینکه کشیک از تعهدات تحصیلی - حرفه‌ای ات است. باید باشد و با هر یک از این کشیک‌ها قرار است بزرگ‌تر ‌شوی.

لایه‌ی دیگر بو می‌دهد؛ مردم بو می‌دهند. اخم می‌کنند. مهربان نیستند. صدای‌شان را بلند می‌کنند. فحش‌ا‌ت می‌دهند. توی صورت‌ا‌ت تُف می‌کنند. ارث بابای‌شان را ازت می‌خواهند. آی‌کیو - ای‌کیو ی آدم‌ها همیشه آنقدری نیست که حرف‌هایت را بفهمند. یک‌زمانی به خود می‌آیی و می‌بینی داری یک چیز را برای هشتمین بار ‌برای‌شان توضیح می‌دهی. و آدمیزاد که همیشه سالم و سرشار و پرانرژی نیست. یک‌وقت‌هایی کم می‌آورد. کورتیزل - آدرنالین - نوروترانس‌میترهای خون‌اش بالا و پایین می‌روند. خشم‌گین می‌شود. اصلن آستانه‌ی تحمل آدمی تا به کجاست؟ نمی‌دانم.

می‌آیی پایون، پاویون بو می‌دهد. در ِ یخچال را باز می‌کنی، یخچال بو می‌دهد. در ِ مستراح را باز می‌کنی، مستراح بو می‌دهد. سوسک‌های قهوه‌ای تو طرف غذای‌ت وول می‌خورند. پاویون گرم است. تاریک است. گرسنه‌ای. غذایی نیست...تلفن زنگ می‌خورد...

لایه‌ی دیگر مهربان است...هر یک کشیک به اندازه‌ی یک عمر خاطره است. یک عمر زندگی است. لحظه‌های ممتاز. تصاویر ممتاز. حوادثی که بالقوه نوستالژیک اند. تصاویری که یک روز توی زندگی آینده‌ات، مثلن چهل‌سالگی‌ات که غرق شده‌ای توی چارچوب‌های زندگی یک آدم چهل ساله، و گذشته برای‌ت آنقدر دور است که انگار هرگز وجود نداشته، یکی‌شان مثل صاعقه از ذهن‌ات عبور می‌کند و تو از حالی به حالی می‌شوی...تصویر نیمه‌شب ِ محوطه‌ی بیمارستان با چراغ‌های روشن. تصویر آفتاب بعد‌ از ظهر ِ گل‌خانه‌ی بیمارستان. پاویون نشینی به صرف مرور خاطرات کشیک با هم‌دانشکده‌ای هایی که هفت سال آزگار برای‌ت غریبه بودند. کیک و آب‌میوه خوردن ساعت سه بامداد توی راهروهای بیمارستان. تحویل شیفت ساعت چهار بامداد. تصویر طلوع آفتاب از پنجره‌ی اتاق بیماری که فیکس‌اش شده‌ای...

و توی کشیک لحظه‌هایی از جنس معجزه کم نیست. باید که ایمان بیاوریم.