یک حرکت ملی :

شاید که این مطلب مدلاگی نباشه ولی یک حرکت ملی هست که ما مدلاگی ها هم باید ازشون حمایت کنیم.

دوم بهمن ماه امسال وزیر نیرو اعلام کرد: تا هفته ی آینده آبگیری سد سیوند آغاز می شود.

معنای اين کار آن است که آنچه تاکنون باستان شناسان، تاريخ دانان، متخصصان و استادان دانشگاه در مورد اهميت آثار باستانی در خطر گفته اند و کاوش های انجام شده در دو سال اخير آنها را اثبات کرده، برای دولت آقای احمدی نژاد کوچکترين اهميتی ندارد و به نظر می رسد که دولت ايشان به راستی کمر به نابودی تاريخ و فرهنگ ايران بسته است.

اما آيا اين پايان ماجراست؟ آيا درياچه ی سد سيوند به اين زودی ها پر شده و تنگه ی بلاغی را در خود غرق خواهد کرد؟ و آيا بايد زانوی غم به بغل گرفت و عزاداری کرد؟ نه، به نظر ما چنين نيست. اين اگرچه سرآغاز تحقق يک فاجعه است اما سرآغاز تازه ای هم برای مبارزه با اين نوع فرهنگ ستيزی ها و ويرانگری های بشری است.

به نظر ما در شرايط بسيار حساس کنونی وظيفه ی همه ی دوستداران ايران و دوستداران تاريخ و فرهنگ بشری است تا از اين پس تلاش های ملی و بين المللی خود را گسترش داده و به مردمان ايران و جهان نشان دهند که نمیگذارند این چنین افتخاراتشان را نابود کنند.

ازین رو دو جوان ایرانی به نام های اهورا و آرش بر آن شدند تا مسافت 900 کیلیومتری تهران تا سرزمین پاسارگاد را پیاده طی کنند.

آرش جهانشاهی که طرح اولیه این اقدام جسورانه را داده است روز ۲۵ بهمن سفرش رو آغاز کرده و طبق برآورد خودش روزی ۳۰ کیلومتر از تهران دور شده و به سرزمین مقدس پاسارگاد نزدیک میشود و همچنین دوست او، اهورا روز شنبه، 5 اسفند ماه به او ملحق می گردد.

آرش اهداف خود را از این سفر اینگونه بیان می کند:

۱-به خاک مقدس پاسارگاد بوسه خواهم زد چون کوروش درآن آرمیده است ...

۲-در بازگشت قسمتی از خاک مقدس پاسارگاد را برای قسمت بعدی مبارزه و همچنین طومار امضای معترضین به ساخت سد سیوند رو که در مسیرم در هر قریه وآبادی از مردم بیدار امضا خواهم گرفت.تا تاریخ بداند که هنوز خون آریایی در رگهای این مردم است و این طومار را به مجلس شورای اسلامی خواهم برد.

وبلاگ این دو جوان ایرانی----------  www.ahura-zartosht.persianblog.ir

ومتن برگزیده هفته از وبلاگ دل نمک با عنوان سختی های غربت :

اینجا غربته٬ فقط یک زرق برق همین...وقتی به دوستات میگی استرالیام٬ فکر میکنن که لب دریا نشستی و آب پرتقالت هم بغل دستت هست و یک حوری هم کنارت نشسته و صفا.... نه اینجا استرالیاست ٬ جایی که بایست جون بکنی تالیاقتت ثابت بشه٬ جایی که بایست از نداشته هات خرج کنی تا ثابت کنی هستی... اینجا بایست کار کنی به معنای واقعی٬ نه مثل ایران که فقط حقوق بودن جسمت رو میگیری٬ اینجا بایست حقوق بودن جسمت رو و روحت رو و فکرت رو و همه زندگی ات رو بگیری٬ مهم حضور نیست ٬ مهم کاریه که انجام میدی با چه کیفیتی....بچه ها از ۱۱ تا ۱۲ سال با معنای مار کردن آشنا میشن٬ هر کس خرج خودش رو بایست در بیاره٬ اینجا پدر مادرت مسوول تو نیستن٬ تویی که مسوول زندگی خودت هستی٬ از بچگی توی رستوران ها و سینما کار casual میکنی تا بعدا که بزرگتر شدی قدر کار واقعی خودت رو بدونی....

همیشه از روتین توی زندگیم متنفر بودم٬ شاید اگر میموندم همون روتین یک خانم دکتر رو داشتم که هر روز با ماشینش میرفت مطبش سر میزد و می آمد.. به هر حال هیچ وقت خرج زندگی هم روی دوش من نبود....می آمدم خونه ویک شام یا ناهار روتین واسه یک همسر روتین... موقعیتی که خیلی خیلی واسم جور بود ولی نخواستم ول کردم و امدم٬ احساس بوی گندیدگی رودخونه وجودم که کم کم با این زندگی تبدیل باتلاق میشد ... نخواستم روتین باشم واسه همین دارم قیمت روتین نبودنم رو میدم به قد همه سختی هایی که اینجا میکشم و میدونم موفق میشم.......

دوستان تازه :

جراح دیوانه : تازه استاژر شده و با مزه می نویسه .

ناظم الاطبا : که ظاهرا از دوستان پزشک قدیمی هستند.

به اتفاق بانو : به این آقای دکتر سر بزنین . میتونه مطالبتون رو تو سپید چاپ کنه و مشهور بشین .