پست میکروقهرمان،پست خوبی بود،نه برای اینکه کاملا درست و واقعی بود،که من با همه آن موافق نبودم و نیستم،بلکه برای اینکه به خوبی یک دیدگاه و دغدغه را مطرح می‌کرد...
پزشک هم یک انسان است...و ما پزشکان مسوول انتظارات مردم نیستیم...ما مجبور نیستیم آنی باشیم که آنها می‌خواهند...این مردم ما هستند که باید یاد بگیرند و بدانند که پزشک قرار نیست یک الگو یا یک قهرمان باشد...
همین که یک فرد درس می‌خواند و در چهارراه انتخاب،پزشکی را انتخاب می‌کند،یک فداکار و یک قهرمان است...کسی که قرار است بار تمام سختی‌ها و محرومیت‌ها را به دوش بکشد و شریک فقط دردها و غم‌های مردم باشد و جان را نجات دهد و درد را تسکین بخشد...
مهم نیست چه قیافه‌ای داشته باشیم،مهم نیست چه بپوشیم و واقعا واقعا مهم نیست چه رفتاری داشته باشیم،بلکه در درجه اول مهم این است که بتوانیم کارمان را درست انجام دهیم...
این‌که می‌گویم مهم نیست،منظورم این نیست که رعایت نشود،نه...منظورم این است که در اولویت قرار ندارد...پزشکی که پوشش و قیافه آراسته داشته باشد،همیشه خوش‌رفتار و خوش‌سلوک باشد و هنجارهای جامعه را رعایت کند،ولی لغتی از درسها را یادش نباشد و همه بیمارانش را به عارضه و مرگ رهنمون کند،به چه دردی می‌خورد؟
پزشک هم یک انسان است...او هم حق دارد جوانی کند،عاشقی کند،شیطنت کند،تفریح کند،هنجارشکنی کند و لذت ببرد...
دیگر دوران قهرمان و الگو گذشته است...در چنین دوره و زمانه‌ای مردم دیگر نیاز به قهرمان ندارند و هرگز از کسی الگو نمی‌گیرند...این حرفها و این دغدغه‌ها،دغدغه پیرمردها و پیرزنهایی است که جوانی خودشان را از یاد برده‌اند...اینها چارچوب‌ها و ساختارهایی هستند که ما را همچون یک حصار در بند کرده‌اند و به اجبار به راه خودشان می‌کشانند...در این جامعه باید ساختارشکنی کرد،و چه افرادی بهتر از فرهیخته‌ترین قشر جامعه که بار این ساختارشکنی را به عهده بگیرند و بر دوش بکشند؟
_________________________________________________________________
در این مدت،در اورژانس و بخش‌ها،اینترنهای سرویس‌های مختلف را می‌بینم و تعجب می‌کنم...نمی‌خواهم ادای پیرمردها و مردان جاافتاده را در بیاورم و بگویم ما فلان بودیم و زمان ما اینگونه بود و الآن اینگونه نیست،نه...ولی واقعا و از ته قلبم ناراحت و دل‌نگران نسل بعدی پزشکان این سرزمین هستم...وقتی می‌بینم که علاقه‌ای در کارشان وجود ندارد و مسوولیت‌پذیری ندارند و به تنها چیزی که فکر نمی‌کنند کار و درس و بیمار است...
هنوز برایشان جا نیفتاده است که دیگر بچه نیستند و پزشک شده‌اند و باید مسوولیت به عهده بگیرند...می‌خواهند هر چه سریع‌تر و بدون دقت،فقط شرح حال بگیرند و بروند...نه به خوبی و دقت معاینه می‌کنند،نه خوب از بیمار سوال می‌پرسند و شرح حال می‌گیرند و نه حتی علائم حیاتی چک می‌کنند و نه بلدند چگونه با بیمار سخن بگویند...
باید یاد بگیرند که هر کسی هستند و در هر جایگاهی که هستند،باید در برابر بیمار کوچک و حقیر باشند،در برابرش زانو بزنند و واقعا از ته قلب بخواهند که بیماری بیمارشان را درمان کنند...باید اینقدر علم داشته باشند که حتی در پروتکل درمانی که توسط رزیدنت ارائه می‌شود،مشارکت داشته باشند...باید یک سری از پروسیجرها را با علاقه و دقت ببینند و یاد بگیرند و سپس به خوبی انجام دهند...باید یاد بگیرند که مسوولیت‌پذیر باشند،چرا که فردای روز قرار است این بیماران در اختیار آنها قرار گیرند...
اما متاسفانه چیزی که این روزها می‌بینم این است که قر و فر و آرایش و مدل مو و ریش و مدل گوشی و ماشین،تنها دغدغه اینترنهای سرزمینم هست و این یک فاجعه است...نمی‌دانم شاید این هم از مشخصات نسل جدیدی است که جای ما را گرفته‌اند...
این یک هشدار است...هشداری بزرگ...امیدوارم کسی این هشدار را جدی بگیرد و درمانی برای این درد در نظر بگیرد و اجرا کند...