دارم از بیمارستان برمی گردم. توی اتوبوس، روی صندلی کنار پنجره نشسته ام و بیرون را نگاه می کنم. بغلی دستی ام یک آقای سالخورده و رو به رویی هایم دو پسر جوان یا شاید هم نوجوان هستند. تصاویر آدم ها، مغازه ها و ماشین های آن بیرون در پس زمینه صدای دو جوان از مقابلم رد می شود. بحث می کنند و حرف می زنند. صحبتشان در مورد دوست دختر هایشان است که توی همان اتوبوسند و قرار است سر فلان خیابان و فلان ایستگاه همراه یکدیگر پیاده شوند. می گویند، می شنوند و گاهی هم کلماتشان درگوشی و آرام و چشم هایشان باریک می شود.

بالاخره به خیابان مورد نظرشان می رسیم. نگاهی به ته اتوبوس می کنند و از جایشان بلند می شوند که بروند. از پشت پنجره می بینمشان، حالا دارند چهار نفری می روند. اتوبوس راه می افتد و همراه صدای موتور خشنش که اوج می گیرد، آقای سالخورده کنار دستی ام هم آهی از سر ناراحتی، دلسوزی یا شاید هم نگرانی می کشد و می گوید: « می بینی؟... دارن با آینده خودشون بازی می کنن، دارن با جوونیشون بازی می کنن، به خیال خودشون خوشن ولی خدا می دونه آخرش چقدر براشون گرون تموم می شه... »، در پاسخش فقط سری تکان می دهم و او باز هم ادامه می دهد: « آخرش پسره علاف و بیکار می شه و دختره هم که کل آرزوهاش به باد می ره، یکی نیست به این پسره بگه که به جای این کارا بچسب به زندگیت، به درست، مرد باش... اینا تهش هیچی از آب درنمیان، معتاد و بیکار می شن... یکی نیست به اینا بگه برید درستونو بخونید، کاره ای بشید، مهندسی، دکتری، چیزی... » و باز هم برایم گفت و آه کشید...

آن روز از همه حرف های پیرمرد کلمات « مهندس » و « دکتر » اش بدجوری توی ذهنم ماند، مخصوصاً همان کلمه « دکتر ». داستان این گفت و گوی کوتاه را برای دوستم هم بازگو می کنم و او می گوید: « می بینی رضا؟ هنوز هم مردم به جماعت روپوش سفید جور دیگه ای نگاه می کنن و انتظاراتشون بالاتره... و بیچاره مردم که فکر می کنن ما چقدر پاک و مقدسیم...! ». دوستم راست می گوید، پیرمرد فکر می کرد پزشک ها دور از خطا هستند و ساده ترین مثالش این بود که دوست غیر هم جنس ندارند، اما شما که غریبه نیستید... می دانید واقعیت دقیقاً این نیست!

کاری ندارم که داشتن دوست دختر یا دوست پسر درست است یا غلط؟ (عقیده شخصی ام را اینجا به عنوان یک وبلاگ گروهی نمی نویسم)، اما تا به حال چقدر سعی کرده ایم نزدیک به انتظارات مردممان باشیم؟ آن ها انتظار دارند که از سر تا پایمان، از ظاهر تا باطنمان به مرزهای خوبی نزدیک تر باشد تا بدی. انتظار دارند دوست غیر همجنس نداشته باشیم، سیگار نکشیم، طلاق نگیریم، داد نزنیم، دعوا راه نیندازیم، لبخند از لبمان گم نشود، رسمی لباس بپوشیم، اتوکشیده و مؤدب راه برویم، حتی بیمار هم نشویم!‍ و...

یادم هست توی دبیرستان یک درس تحلیلی در ادبیات داشتیم که قصد داشت علت نامیرایی رستم را در شاهنامه بررسی کند. تا آنجایی که در ذهن دارم بیان می کرد که رستم قهرمان مردم است و مردم آرزوها، آمال و انتظاراتشان را در همین قهرمان ساخته اند و می بینند و مرگ قهرمان برایشان قابل باور و هضم نیست چرا که با مرگش تمام آن اعتماد ها و آرزوها از بین می رود.

ما جماعت روپوش سفید، مثل رستم نامیرا و نامی نیستیم. قهرمان رویین تن هیچ شاهنامه نوشته و نانوشته ای هم نیستیم اما شاید « میکرو قهرمان » های کوچک سفید پوشی باشیم که مردممان ازشان انتظارات رفتاری داشته باشند. میکرو قهرمان هایی که مجازند گاهی سرما بخورند اما مجاز نیستند که...

که...

که...

که...

که...

خودتان می دانید، شما که غریبه نیستید...

 

این نگاه، انتظار دارد، دوست روپوش سفید من...