بخش چشم روز ها و عصرهای  دلگرم کننده ای داشت اما شبهاش واسه همه اینترنها یک استرس هولناک بود..آسیستانهایی که تاکید می کردند حتی اگر رئیس جمهور هم شب تو اورزانس پیداش شد بیدارشون نکنیم مگر این که کیس تروما چشم باشد!و مهرشونو در دست تو می گذاشتند و بعد هم خداحافظ تا صبح..

تا صبح آسیستانها خوابهای شیرین می دیدند و من اینترن از ترس این که امشب با چه کیسهایی روبه رو می شم خواب نداشتم وقتی هم چشمام یک ذره گرم می شدند خواب اولسر قرنیه و open globهای میس شده می دیدم!!یکی از همون شبهای جهنمی بود که هم گروهیم off شده بود و تا صبح باید تک و تنها استرس اورزانسو با خودم حمل می کردم.

سه ربعی بیشتر نمی شد که اتاق اینترن اومده بودم تازه داشت خوابم می برد که زنگ زدند بیا مریض اومده.ساعت ٣ نصفه شب بود از جام پاشدم و با نگرانی فراوان سمت اورزانس رفتم چون پرستارپشت تلفن نگفته بود کیس چی در انتظارم هست نگرانیم بیشتر هم شده بود.

وارد اورزانس که شدم یک مرد جوون ظاهرا addictجلوم ظاهر شد که زنش و بچه شیر خوارش هم همراهش بودند.با خودم گفتم خدا به خیر کنه ببین چش شده که این موقع شب با اهل و اعیالش اومده اینجا.سوال

پشت اسلیت لمپ که نشست گفتم خوب مشکل چیه؟؟

دستی به موهای پشت سرش که به قول بچه ها دم کفتری بودند کشید و گفت:خوابم نمی بره!!!

پرسیدم:خوب چرا؟؟

فرمودند:پریشب با دوستام بودند یکی از سر شوخی عرق سگی هارو پاشید تو صورتم حالا خوابم نمی بره می ترسم کور شم!!

من:تعجب...حالا دیشب نگران نبودی امشب نگران شدی اونم الان ٣نصفه شب؟؟؟

مریض محترم:دیشب خوابم برد امشب خوابم نمی بره!!!

من:عصبانی...پاشو آقا هیچیت نیست!قهر این بیچاره رو چرا با بچه شیرخواراین موقع شب کشوندی آوردی؟؟منتظربرو یک دونه آلپرازولام بخور که خوابت ببره دفعه بعد هم بی خواب شدی یا هرچی دیگه این بیمارستان که آدرسشو می نویسم برو!!

پشت همون سرنسخه ای که آلپرازولام براش نوشته بودم آدرس بیمارستان روان هم نوشتم! بعد هم سمت اتاق اینترن رفتم تا شاید بتونم این شوک نا به هنگام شبانه رو هضم کنم و خواب که پریده بود اما یک چرتی زورکی بزنمخمیازه