

توجه:این پست نظر شخصی فقط،یک دانشجوی پزشکی از نویسندگان مدلاگ هست
سلام اول عید رو به همگی تبریک می گم.راستش خیلی وقت بود تو مدلاگ ننوشته بودم شاید باید از دکتر هومهر تشکر کنم که با پستش باعث شد من این مطلب رو بنویسم.نمی دونم تا چه حد بتونم منظورم رو برسونم.
راستش اگه اشتباه نکنم نجمه از بچه های پزشکی وبلاگنویس یه روزی تو یه پست وبلاگش به نقل از استادش نوشت که من اینطوری برداشت کردم بچه های پزشکی مثل بقیه رشته ها نیستن بچه های پزشکی،پزشکی نمی خونن بلکه پزشکی رو زندگی می کنن.راستش واقعیت واقعا اینه من نگرانی ها ودغدغه های دکتر هومهر رو واقعا درک می کنم ترس از اینکه دنیا رو فقط از یه دریچه ببینیم ترس از اینکه تو دنیای خودمون فقط بمونیم ترس از یکنواختی
راستش من خودم با وجود تمام علاقه ام به پزشکی ولی جزو اون افرادی بودم که عمیقا دوست داشتم یه ساعتی رو تو روز داشته باشم که اصلا حرفی از پزشکی نزنم از پزشکی نخونم کلا هیچی!رفتم کلاسی غیر درسی اما واقعیت اینه وقتی می دونن پزشکی می خونی سیل سوال هست که سرازیر می شه هر چند من خودم هیچ وقت نگفتم پزشکی می خونم مگر اینکه فرد مقابل بپرسه ولی خوب شما که نمی تونی بگی که خواهش می کنم من اینجا اومدم تا یه خورده در دنیای دور از پزشک ومریض باشم می تونی؟همه ازت انتظار دارن.ندارن؟
واقعیت اینه همه ما با هر سطح علاقه ای که تو رشته مون داریم ولی باز هم ساعتی رو می خوایم برای خودمون باشیم من هیچ وقت موقع غذا خوردن نه حرف پزشکی می زنم نه فیلم پزشکی می بینم اگر کسی هم ازم بخواد سوال پزشکی بپرسه مودبانه ازش می خوام بذاره بعد از غذا.حتی بعضی ها می خندن می گن بابا تو که خودت پزشکی می خونی!اما من اینطوریم!
ولی! به این نتیجه رسیدم ما چه بخوایم چه نخوایم نمی تونیم از دنیای پزشکی دور باشیم من تو وبلاگم خاطرات پزشکی می نویسم بخش زیادی از روز رو تو بیمارستان با مریض ها درگیرم حالا روزهای کشیک که صبح تا شب شب تا صبح تو بیمارستانی بماند.نمی تونم مثل خیلی از بچه های رشته های دیگه براحتی کلاس غیر درسی برم تفریح برم همه چیز رو باید با رشته ام هماهنگ کنم صبر کنم ببینم فردا کشیک دارم فردا کی کارم تموم می شه با اینکه خودم جزو افرادی هستم که سعی می کنم وقتی کارم تو بیمارستان تموم می شه وقتی پام رو از در بیمارستان میذارم بیمار همه چیز رو از ذهنم پاک کنم تو بیمارستان تمام تلاشمو واسه مریض ها انجام بدم وقتی اومدم بیرون دیگه به فکر زندگی خودم باشم اما واقعیت اینه همیشه نمیشه این کار رو کرد گاهی ذهنت با مریضی یه مریض درگیر می شه گاه یه CPR نا موفق تا مدتی تو رو ناراحت می کنه پس واقعیت اینه ما پزشکی صرف نمی خونیم پزشکی واسه ما یه کتاب نیست که بگیم خوب پس مریض با این علایم میاد وفلان تشخیص هم اینه درمان رو هم این می نویسمو تمام نه پزشکی همه زندگی ما رو تحت تاثیر قرار می ده ما با پزشکی زندگی می کنیم!
دکتر هومهر درسته می گن منم شاید اگر مخفف MS رو جایی ببینم اولین چیزی که به ذهنم بیاد مالتیپل .... باشه اما راستش من از این بابت دچار دغدغه نمی شم چون به نظرمن یه مطلب طبیعی هست این زندگی رو واسه من یکنواخت نمی کنه.پزشکی به نظرمن رشته یکنواختی نیست شما هر روز ممکنه با افراد جدیدی با مشکلات جدیدی سرکار داشته باشی اصلا اگر بخوایم اینطوری به قضیه نگاه کنیم همه رشته ها از دیدخودشون مسائل رو می بینن پس زندگی واسه همه یکنواخته؟نه.این ماییم که خودمون نباید بذاریم یکنواخت بشه کار سختی هم نیست. یه فیلم خوب دیدن با یه آهنگ زیبا گوش دادن می دونی ماها که فرصت کمی داریم باید ببینیم تو این فرصت کم چه چیز لذت بخشی واسمون هست.یه کلاس غیر درسی که دوست داریم، گردش رفتن گهگاهی حتی هفته ای یکبار اینها شاید کوچیک به نظر بیاد ولی واقعا اثر گذاره. پزشکی جزو معدود رشته هایی هست که تو بهترین سال های عمرت رو کنار بدترین روزهای بیمارها سپری می کنی واین خودش ارزشمند هست
من قبول دارم همه زندگی ادم نباید تک بعدی باشه اما این بستگی به ما داره که بتونیم همه چیز رو با دید مثبت ببینیم.من به اینکه مخفف مایکروسافت رو مالتیپل.. ببینم می خندم چون واقعیت انکار کردنی نیست پس بهتره باهاش کنار بیایم نه اینکه تسلیم بشیم نه!. اما هر کسی مخصوصا تو رشته پزشکی باید یاد بگیره چطور رشته اش رو مدیریت کنه چطور واسه شاداب موندن خودش وقت بذاره نگران بودن از اینکه دنیا رو فقط از دید پزشکی ببینی خوشحال کننده هست به نظرم این نشون می ده که تو تک بعدی نیستی ودنیای اطرافت رو می بینی
چقدر دلم واستون تنگ شده بود بچه ها ....
حتی واسه خودم ...
گاهی که اجبار زندگی آدم و می بره تو لاک خودش من حتی از خودم بودن هم می ترسم ...
گاهی که می رویم در لاک خودمان در لاک کارمان... درسمان همه چیز انگار رنگ بی رنگی می گیرد ...
دریچه نگاهمون هم .... همه چیز تبدیل می شه به روزمرگی های هر روزمون درست مثل همین عکس

راستی سال نو همگی هم مبارک باشه
امیدوارم سال جدید برای همگی سالی بسیار بهتر و زیباتر و شادتر و موفق تر باشه
پست میکروقهرمان،پست خوبی بود،نه برای اینکه کاملا درست و واقعی بود،که من با همه آن موافق نبودم و نیستم،بلکه برای اینکه به خوبی یک دیدگاه و دغدغه را مطرح میکرد...
پزشک هم یک انسان است...و ما پزشکان مسوول انتظارات مردم نیستیم...ما مجبور نیستیم آنی باشیم که آنها میخواهند...این مردم ما هستند که باید یاد بگیرند و بدانند که پزشک قرار نیست یک الگو یا یک قهرمان باشد...
همین که یک فرد درس میخواند و در چهارراه انتخاب،پزشکی را انتخاب میکند،یک فداکار و یک قهرمان است...کسی که قرار است بار تمام سختیها و محرومیتها را به دوش بکشد و شریک فقط دردها و غمهای مردم باشد و جان را نجات دهد و درد را تسکین بخشد...
مهم نیست چه قیافهای داشته باشیم،مهم نیست چه بپوشیم و واقعا واقعا مهم نیست چه رفتاری داشته باشیم،بلکه در درجه اول مهم این است که بتوانیم کارمان را درست انجام دهیم...
اینکه میگویم مهم نیست،منظورم این نیست که رعایت نشود،نه...منظورم این است که در اولویت قرار ندارد...پزشکی که پوشش و قیافه آراسته داشته باشد،همیشه خوشرفتار و خوشسلوک باشد و هنجارهای جامعه را رعایت کند،ولی لغتی از درسها را یادش نباشد و همه بیمارانش را به عارضه و مرگ رهنمون کند،به چه دردی میخورد؟
پزشک هم یک انسان است...او هم حق دارد جوانی کند،عاشقی کند،شیطنت کند،تفریح کند،هنجارشکنی کند و لذت ببرد...
دیگر دوران قهرمان و الگو گذشته است...در چنین دوره و زمانهای مردم دیگر نیاز به قهرمان ندارند و هرگز از کسی الگو نمیگیرند...این حرفها و این دغدغهها،دغدغه پیرمردها و پیرزنهایی است که جوانی خودشان را از یاد بردهاند...اینها چارچوبها و ساختارهایی هستند که ما را همچون یک حصار در بند کردهاند و به اجبار به راه خودشان میکشانند...در این جامعه باید ساختارشکنی کرد،و چه افرادی بهتر از فرهیختهترین قشر جامعه که بار این ساختارشکنی را به عهده بگیرند و بر دوش بکشند؟
_________________________________________________________________
در این مدت،در اورژانس و بخشها،اینترنهای سرویسهای مختلف را میبینم و تعجب میکنم...نمیخواهم ادای پیرمردها و مردان جاافتاده را در بیاورم و بگویم ما فلان بودیم و زمان ما اینگونه بود و الآن اینگونه نیست،نه...ولی واقعا و از ته قلبم ناراحت و دلنگران نسل بعدی پزشکان این سرزمین هستم...وقتی میبینم که علاقهای در کارشان وجود ندارد و مسوولیتپذیری ندارند و به تنها چیزی که فکر نمیکنند کار و درس و بیمار است...
هنوز برایشان جا نیفتاده است که دیگر بچه نیستند و پزشک شدهاند و باید مسوولیت به عهده بگیرند...میخواهند هر چه سریعتر و بدون دقت،فقط شرح حال بگیرند و بروند...نه به خوبی و دقت معاینه میکنند،نه خوب از بیمار سوال میپرسند و شرح حال میگیرند و نه حتی علائم حیاتی چک میکنند و نه بلدند چگونه با بیمار سخن بگویند...
باید یاد بگیرند که هر کسی هستند و در هر جایگاهی که هستند،باید در برابر بیمار کوچک و حقیر باشند،در برابرش زانو بزنند و واقعا از ته قلب بخواهند که بیماری بیمارشان را درمان کنند...باید اینقدر علم داشته باشند که حتی در پروتکل درمانی که توسط رزیدنت ارائه میشود،مشارکت داشته باشند...باید یک سری از پروسیجرها را با علاقه و دقت ببینند و یاد بگیرند و سپس به خوبی انجام دهند...باید یاد بگیرند که مسوولیتپذیر باشند،چرا که فردای روز قرار است این بیماران در اختیار آنها قرار گیرند...
اما متاسفانه چیزی که این روزها میبینم این است که قر و فر و آرایش و مدل مو و ریش و مدل گوشی و ماشین،تنها دغدغه اینترنهای سرزمینم هست و این یک فاجعه است...نمیدانم شاید این هم از مشخصات نسل جدیدی است که جای ما را گرفتهاند...
این یک هشدار است...هشداری بزرگ...امیدوارم کسی این هشدار را جدی بگیرد و درمانی برای این درد در نظر بگیرد و اجرا کند...
دارم از بیمارستان برمی گردم. توی اتوبوس، روی صندلی کنار پنجره نشسته ام و بیرون را نگاه می کنم. بغلی دستی ام یک آقای سالخورده و رو به رویی هایم دو پسر جوان یا شاید هم نوجوان هستند. تصاویر آدم ها، مغازه ها و ماشین های آن بیرون در پس زمینه صدای دو جوان از مقابلم رد می شود. بحث می کنند و حرف می زنند. صحبتشان در مورد دوست دختر هایشان است که توی همان اتوبوسند و قرار است سر فلان خیابان و فلان ایستگاه همراه یکدیگر پیاده شوند. می گویند، می شنوند و گاهی هم کلماتشان درگوشی و آرام و چشم هایشان باریک می شود.
بالاخره به خیابان مورد نظرشان می رسیم. نگاهی به ته اتوبوس می کنند و از جایشان بلند می شوند که بروند. از پشت پنجره می بینمشان، حالا دارند چهار نفری می روند. اتوبوس راه می افتد و همراه صدای موتور خشنش که اوج می گیرد، آقای سالخورده کنار دستی ام هم آهی از سر ناراحتی، دلسوزی یا شاید هم نگرانی می کشد و می گوید: « می بینی؟... دارن با آینده خودشون بازی می کنن، دارن با جوونیشون بازی می کنن، به خیال خودشون خوشن ولی خدا می دونه آخرش چقدر براشون گرون تموم می شه... »، در پاسخش فقط سری تکان می دهم و او باز هم ادامه می دهد: « آخرش پسره علاف و بیکار می شه و دختره هم که کل آرزوهاش به باد می ره، یکی نیست به این پسره بگه که به جای این کارا بچسب به زندگیت، به درست، مرد باش... اینا تهش هیچی از آب درنمیان، معتاد و بیکار می شن... یکی نیست به اینا بگه برید درستونو بخونید، کاره ای بشید، مهندسی، دکتری، چیزی... » و باز هم برایم گفت و آه کشید...
آن روز از همه حرف های پیرمرد کلمات « مهندس » و « دکتر » اش بدجوری توی ذهنم ماند، مخصوصاً همان کلمه « دکتر ». داستان این گفت و گوی کوتاه را برای دوستم هم بازگو می کنم و او می گوید: « می بینی رضا؟ هنوز هم مردم به جماعت روپوش سفید جور دیگه ای نگاه می کنن و انتظاراتشون بالاتره... و بیچاره مردم که فکر می کنن ما چقدر پاک و مقدسیم...! ». دوستم راست می گوید، پیرمرد فکر می کرد پزشک ها دور از خطا هستند و ساده ترین مثالش این بود که دوست غیر هم جنس ندارند، اما شما که غریبه نیستید... می دانید واقعیت دقیقاً این نیست!
کاری ندارم که داشتن دوست دختر یا دوست پسر درست است یا غلط؟ (عقیده شخصی ام را اینجا به عنوان یک وبلاگ گروهی نمی نویسم)، اما تا به حال چقدر سعی کرده ایم نزدیک به انتظارات مردممان باشیم؟ آن ها انتظار دارند که از سر تا پایمان، از ظاهر تا باطنمان به مرزهای خوبی نزدیک تر باشد تا بدی. انتظار دارند دوست غیر همجنس نداشته باشیم، سیگار نکشیم، طلاق نگیریم، داد نزنیم، دعوا راه نیندازیم، لبخند از لبمان گم نشود، رسمی لباس بپوشیم، اتوکشیده و مؤدب راه برویم، حتی بیمار هم نشویم! و...
یادم هست توی دبیرستان یک درس تحلیلی در ادبیات داشتیم که قصد داشت علت نامیرایی رستم را در شاهنامه بررسی کند. تا آنجایی که در ذهن دارم بیان می کرد که رستم قهرمان مردم است و مردم آرزوها، آمال و انتظاراتشان را در همین قهرمان ساخته اند و می بینند و مرگ قهرمان برایشان قابل باور و هضم نیست چرا که با مرگش تمام آن اعتماد ها و آرزوها از بین می رود.
ما جماعت روپوش سفید، مثل رستم نامیرا و نامی نیستیم. قهرمان رویین تن هیچ شاهنامه نوشته و نانوشته ای هم نیستیم اما شاید « میکرو قهرمان » های کوچک سفید پوشی باشیم که مردممان ازشان انتظارات رفتاری داشته باشند. میکرو قهرمان هایی که مجازند گاهی سرما بخورند اما مجاز نیستند که...
که...
که...
که...
که...
خودتان می دانید، شما که غریبه نیستید...

این نگاه، انتظار دارد، دوست روپوش سفید من...
...
اول:
جمعه شب است و مثل همه شب های هفتم هفته، سریال « ستایش » دارد از شبکه سه پخش می شود. از آن سریال های پر آب چشم و به ظاهر پر بیننده ای که آرام آرام می خواهد موجی مثل سریال « نرگس » چند سال پیش راه بیندازد. ارتش ستایش برای درآوردن گریه ملت کامل است: یک عروس بیوه (ستایش) و بی خانمان با یک پدر پیر و خسته و دو بچه کوچک، یک پدر شوهر بد جنس (حشمت فردوس)، قلدر و میلیونر که احساس پدرسالاری می کند و می خواهد بچه های ستایش را به زور بگیرد، یک عروس بدجنس (انیس) که حرص پول های حشمت فردوس دیوانه اش کرده و قصد دارد همه آدم های سریال را از میدان به در کند، اما از بد حادثه از گردن به پایین فلج می شود و چند شخصیت دیگر... بله، می دانم اینجا « مدلاگ » است! به گیرنده های خود دست نزنید!
چند قسمت قبل، « انیس » عروس بدذات خانواده در اثر CVA دچار فلج هر چهار اندام شد و حالا تنها کاری که از دستش برمی آید پلک زدن است. « انیس »، موقعی که سالم بود، نقشه های پلیدی در ذهنش داشت و با یکی از همین فکرهای شوم، شوهر « ستایش » را کشت و دختر بیچاره را بیوه و آواره کرد... این ها را برای چه می گویم؟ چه ربطی به « مدلاگ » و پزشکی دارد؟... اجازه بدهید...
القصه، بعد از CVA و پارالایسیس، « حشمت فردوس » متوجه بدذاتی « انیس » و نقشه های او شد. شبی که این موضوع را فهمید کنار ویلچر او رفت و شروع کرد به گفتن جمله های کوبنده با آن ادبیات قلدرمآبانه خاص خودش و بعد از پایان حرف هایش او را به خاطر فلج بودن تحقیر کرد. پس از پایان این سکانس و شنیدن صحبت های خشم آلود « حشمت فردوس »، این مفهوم به ذهن شما تلقین می شد که « انیس » بدجنس باید سکته می کرد و فلج می شد و این تاوان کار آدم های بد است!
دوم:
صبح جمعه است و رادیو هم مثل همیشه در حال پخش برنامه شاد و شنگول « جمعه ایرانی » ست. در یکی از آیتم های برنامه، یکی از شخصیت ها در حال خواندن شعری طنز برای شخصیت دیگری ست و قصد دارد شخص دوم را مسخره کند. به نظر شما جمله (همان مصراع) آخر شعر برای خنداندن مخاطب چیست؟... تا آنجا که یادم می آید جمله ای شبیه این بود: « نمی دونم چرا مثل مونگول می مونی؟ » یا این « نمی دونم چرا خدا تو رو مونگول آفریده؟ ».
سوم:
حالا که چی؟
به نظر شما آن موقع که حشمت فردوس با حرف هایش این طور القا می کرد که فلجی و سکته عروسش به خاطر کارهای زشتش بوده، چند بیمار پارالیتیک داشته اند فیلم را می دیده اند؟ اصلاً بیمارها به کنار، چند نفر از از همراهان و آشنایان چنین بیمارهایی این سکانس را دیده اند؟ به نظرتان آن موقع ذهنشان داشته چه چیزی را تحلیل و شبیه سازی می کرده؟ چه ذهنیتی نسبت به بیمار خود داشته اند؟
« ستایش » و داستان هندی اش به کنار، برویم سراغ « جمعه ایرانی »، آن موقع که خواننده شعر از کلمه « مونگول » برای تمسخر و خنداندن استفاده می کرد چند نفر از والدین و همراهان چنین افرادی (سندرم داونی ها) داشته اند برنامه را گوش می کرده اند؟ چند مادر که بچه شان داون است موقع شنیدن مصراع آخر شعر صورتشان سرخ شده، نه از خجالت که از ناراحتی؟ چرا باید یک بیماری مادرزادی دستمایه خنداندن باشد؟ آن موقع خیلی ها شاید خندیده باشند، اما با دل هایی که شکست چه می شود کرد؟ تاوانش را کسی می تواند بدهد؟
عمو عزت، صدا و سیمایت را دریاب، فقط آدم های سالم مخاطبت نیستند. حواست به تلویزیون ها و رادیوهای توی خانه بیماران و راهروهای بیمارستان هست؟ عمو عزت حواستان هست؟...
...
هو الشافی.
می نویسیم؛ از همه ی آنچه که در بیمارستان ها می بینیم و دلمان به درد می آید؛ از وقایع و رفتارهای ناخوشایند اساتید و همکارانمان؛ از تمام نقص هایی که در خدمات ما به مردم وجود دارد؛ از تمام کمبود ها و نادیده گرفته شدن حقوق بیماران و پزشکان؛ حق و حقوقی که ما و بیمارستان و اساتیدمان باید نسبت به بیمارانمان رعایت کنیم و نمی کنیم! از حق و حقوقی که ما و همکاران و اساتیدمان نسبت به هم باید رعایت کنیم و نمی کنیم . از هر آنچه که دل انسان پایبند به اخلاق را به درد می آورد ...
نوشتن در اینجا نه برای زیر سوال بردن حرفه ی مقدسمان، نه برای سیاه کردن روپوش سفیدمان ؛ که برای حفظ این تقدس و پاکی است؛ که همین نوشتن ، نشان دهنده ی حضور پزشکان دردمند و نگران در این عرصه ی خدماتی است ؛ که همه خوب فهمیده ایم برای هر حرکتی، اول باید بپذیریم مشکلی هست ؛ سپس آنرا به خوبی بشناسیم و ریشه یابی کنیم...
اینجا ، وبلاگ رنج طبیبان (ranjetabib.persianblog.ir) ، قدم اول است و منتظر حضور شما؛ برای یادآوری خودمان و به اشتراک گذاشتن تجربه هایمان؛ تا بتوانیم تغییر و اصلاح را از خودمان شروع کنیم و خود آفریننده ی درد جدیدی نباشیم.
و امیدواریم این مجموعه ی خاطرات، شروعی باشد برای گام های بعدی : از چاپ کتاب و بحث در نشریات معتبر گرفته تا استفاده در برنامه های آموزشی و مهم تر از آنها حل ریشه ای این مشکلات؛ که این موضوعی است به قدری مهم که قطعا همکاری های دانشگاهی را به همراه خواهد داشت ...
از همه ی شما، دوستان و همکاران عزیزم، پزشکان و دانشجویان علوم پزشکی، تقاضای همکاری دارم؛ شاید ذکر یک خاطره برای شما بیش از چند دقیقه وقت نگیرد، اما اگر این چند دقیقه های ما روی هم جمع شود و ساعت ها را بسازد، حاصلش مجموعه ای ارزشمند خواهد بود و همه در این کار سهیم ...
پ ن : از تجربه های شما به هر طریق استقبال می کنیم؛ با هر سبک و اندازه ای که خواستید بنویسید و به این آدرس ارسال کنید : mehrnaz_zarei@yahoo.com
اگر نویسنده ی وبلاگ هستید و خاطرات نوشته شده دارید، کافی است فقط لینک پست هاتون رو به ما بگید؛ زحمت کپی و درجش با خودمون!اگر نوشتن سخت بود، صدای ضبط شده تون رو ارسال کنید.
و ما رو از نظراتتون محروم نکنید؛
منتظر حضورتون در وبلاگ رنج طبیبان (ranjetabib.persianblog.ir) هستیم ... پیشاپیش سپاس و تشکر.
...
خداوندا زیباترین لحظه ها را نصیب کسی کن که زیباترین لحظه های عمرش را بخاطر بخشیدن زیباترین لحظه ها به دیگران از دست می دهد....
می دانی خوشبختی چیست؟خوشبختی یعنی خداوند آنقدر عزیزت کند که وجودت ارامش بخش دیگران باشد........
از طرف نویسندگان مدلاگ:روز پزشک رو به تمامی دوستان پزشک ودانشجویان پزشکی تبریک عرض می کنیم.
باید اول بگم سلام دیگه! بلاخره منم موفق شدم اولین قدم خودمو توی مدلاگ بردارم!
اینجا مدلاگ است! و نوشتن توش یه جورایی خیلی حس جالبی به آدم می ده!
انگار جدا وارد یه دنیای جدید شده باشی!
خلاصه که از همین اول انگار باید معلوم می شد که این کیبورد من یه کم شوخ تشریف دارن!
این عکسی که این پایین گذاشتمو شاید بعضی هاتون دیده باشین!
با یه کم دقت احتمالا می تونین به تخصص دلخواهتون برسین! البته صداقت رو هم مثل همیشه فراموش نکنین!

شاعر می گوید بچه ها شوخی شوخی به قورباغه ها سنگ می زنند اما قورباغه ها جدی جدی می میرند!
واسه من که شوخی شوخی تخصص مورد علاقمو نشون داد!
راستی اگه دوست داشتین جواب حاصل و رشته دلخواهتونو بگین! شاید عکسش جدی شد!
...به نام حق!
بیماران برای ما دانشجوهای پزشکی چه جایگاهی دارند؟ همه دم از انسانیتشون و کرامتشون می زنیم. همه اومدیم این رشته که بهشون کمک کنیم؛ ولی گاهی یادمان می رود که جنبه های دیگه ی این انسان بودن یعنی چی؟
توی مورنینگ ها و راندها ، همین بیماران می شوند کیس های جالب فلان و بهمان بیماری! یک کیس جالب کانسر با متاستاز به کبد و ریه و طحال! و ... ولی یادمون می ره همین کیس ما، یه جوونیه که فقط 10 ماه از ازدواجش گذشته؛
شاید فکر کنید خب دونستن اینها چه ربطی به ما داره؟ یا چه اهمیتی داره؟ یا اصلا مگه کاری از دستمون برمیاد؟
آره! وقتی یادمون می ره اون نکته ی کوچیک رو؛ همسر جوونش رو هم که پا به پاش چندین ماهه تو این بیمارستان داره زندگی می کنه یادمون میره! یادمون می ره که همراه بیمار، یه جای خواب درست تو این بیمارستان نداره؛ یادمون می ره که همراه این بیمار حتی به یه سرویس بهداشتی تمیز، یه یخچال تمیز، یه صندلی راحت دسترسی نداره؛ به یه غذای مناسب دسترسی نداره...
چرا اینها رو نمی بینیم؟ شاید یه دلیلش این باشه که با وجود حضور زیادمون در بیمارستان ها، هرچه بیشتر از سن تحصیلمون می گذره، همه ی امکاناتمون هم خاص تر و جداتر از بیماران می شه! وقتی استاژر هستیم، خب ما هم جایگاه مشخصی نداریم. ولی باز کتابخانه و کلاس هست. در اینترنی و رزیدنتی در پاویون به سر می بریم؛ وقتی استاد می شویم در اتاق ویژه ی پزشک؛ وقتی رئیس بیمارستان می شویم در اتاق مجلل رئیس! وقتی معاون آموزشی بیمارستان می شویم در دفتر پرامکانات معاونت آموزشی.
دیگه حتی نمازمون رو هم در همون اتاق ها می خونیم! آخه یه جای خوب داریم و مجبور نیستیم به نمازخانه ی بیمارستان برویم؛ گفتم نماز که بگویم نمازخانه ی بیمارستان یعنی کجا؟ البته اگر بریم؛ تو صف نماز جماعته که یادمون میاد با وجود این روپوش سفید و عنوان دکتر قبل از اسممونو و این همه بروبیا و احترام و ... در برابر خدا من و همون مریض بی سواد با لباس محلی در یک صف هستیم و آنجا فقط تقوای من و اونه که بینمون تفاوت می گذاره؛ توی نمازخونه است که می بینی زن های خسته رو که با یه عالمه بی خوابی و خستگی ، لحظه ای دراز کشیدند و فقط کافیه دقایقی به حرف هاشون گوش بدی تا بفهمی این همه دستور و کار پزشک ها و دستیاران، این همه وقت تلف شدن ها و ویزیت به موقع نشدن ها و هزاران کار روتین و نرمال از نظر ما، چه رنج هایی رو که به آدم ها متحمل نمی کنه؛ توی نمازخونه است که می بینی مریض ها و همراه مریض ها چگونه اشک می ریزند و دعا می کنند؛ ...
دیگه حتی مجبور نیستیم برای چند دقیقه ی استراحت بین کلاس ها، در کافه ی بیمارستان بنشینیم؛ بنابراین دیگه نمی بینیم که غذای اونجا خوب هست یا نه؟ اصلا با چه قیمتی در بیمارستان دولتی جنس می فروشند؟ دیگه نمی بینیم که دکوراسیون کافه به رنگ قرمز و مشکیه و مسئولش که معلوم نیست چقدر سواد داره، اصلا سر درنمیاره که این همه رنگ و تابلو چه تاثیری روی روحیه ی بالقوه مضطرب مراجعینش داره؛ یادمون می ره چه جایگاه های بالقوه ای وجود داره که می شه به بیماران آرامش داد ...
یه سوال اساسی ! یادمون می ره یا اصلا هیچ وقت به فکرمون هم نرسیده؟ و خب پاسخ هر چی باشه، چرا اینطوری می شه؟
شاید چون از حالا همه چیز در مورنینگ و راند و کلاس درس خلاصه می شه! در کتاب هاریسون و شوارتز و افاضات اساتید محترم! چونکه وقتی می ریم سر راند فقط بیماری مریض رو معرفی می کنیم و درباره ی اون هم آموزش می بینیم؛
متاسفم؛ اما بسیاری از اساتید ما از ما بی تفاوت تر؛ خیلی هنر بکنند و ببینند و نهایتا سر کلاس غر بزنند و یا در حد حرف یه چیزهایی بگن. اون تک و توک استادی هم که خودشون دست به کار می شوند برای حل بعضی از این بدبختی ها، می شوند اسطوره ی دانشجوها! و احتمالا برای بیشتر این دانشجوها فقط یک اسطوره! در حد یک اسطوره! نه به عنوان یک الگوی عملی برای کار و زندگی ! بعدها من و شما هم انشاالله می شویم استاد همین بیمارستان ها؛ مدیر و رئیس همین بیمارستان ها.
دقت کنید! ما دوره ی پزشکی عمومی می خوانیم و متخصص یک رشته ی خاص می شویم؛ بعد می شویم رئیس بیمارستان! معاون آموزشی یا پشتیبانی یا مالی بیمارستان! و حتی استاد دانشجویان! کجای این دوره ها، علم مدیریت سلامت خواندیم؟ علم آموزش دادن در پزشکی خواندیم؟ علم اقتصاد سلامت خواندیم؟
اون موقع چه می کنیم؟ ما هم مثل همین مسئولین الان رفتار می کنیم؟ همه رو یادمون می ره؟ حتی دوره ی دانشجویی خودمون و کمبودهایی که تک تک آدم های این بیمارستان ، از استاژر و اینترن و رزیدنت تا کارمند و بیمار و همراه بیمار داشت؟ یا همه رو یه امر عادی تلقی می کنیم که باید باشه؟ یادمون میره روزهایی رو که به عنوان دانشجو پشت در اتاق رئیس ها و معاون ها، از کلاس درس و وقت گرانبهامون زدیم؛ برخورد ها و پشت چشم نازک کردن های منشی هاشون رو به جان خریدیم . روزهایی رو که از تدریس مزخرف اساتید حرص خوردیم؛ روزهایی که وقتمون در تاخیر کلاس ها به هدر رفت ؛ و بعد خودمون می شیم مثل یکی از همین اساتید و مسئولین امروزمون!
دیگه انقدر دلیل داریم برای شلوغ بودن سرمون و کار مهم ریخته روی سرمون که به فکرمون هم نمی رسه یه قدمی تو این بیمارستان و دانشگاه بزنیم و ببینیم چه می گذرد پشت این در بسته ی اتاقمون؟
...
چرا به اینجا رسیدیم؟ چون تا به امروز، بیشتر آدم هایی که در این سیستم پر مشکل درس خوندند و یا سمتی پیدا کردند؛ حتی اگر دانستند و فهمیدند، گذشتند و رفتند و یا عادی و مثل بقیه رفتار کردند و حل شدند! کمتر کسی به فکر تغییر و ساختن و اصلاح افتاد؛ و برخی هم که به اصلاح فکر کردند؛ در برابر مشکلات بسیار بزرگی - که در این سیستم طبیعی باید تلقی شود- ، خسته شدند و ناامید ...
من و تو به کجا می رویم؟ به چه فکر می کنیم؟
...
با نام و یاد خدا
سلام به خوانندگان مدلاگ...کسانی که از هر قشر و صنفی،خواننده خانه خودشان هستند...متشکرم از بازدید و حمایت و نظراتتان...
پنج سال است که میهمان شما هستیم،در این مدت افتخار همکاری با بسیاری از دوستان داشتهام،دوستانی که با قلم توانایشان بر من منت گذاشتند و چند صباحی نوشتند...دوستانی که با تلاششان اینجا را سرپا نگه داشتند تا به اینجا برسد و من از همه آنها متشکرم...و حال،بیشترین همکاری وجود دارد و امیدوارم ادامه داشته باشد...وبلاگی که هماکنون یکی از فعالترین وبلاگهای فنز پرژینبلاگ است و مورد توجه مسولان آن میباشد...
من،در دنیای وبلاگ،همیشه رویکرد مثبتی در مقابل نظرات و انتقادات داشته و دارم،برای همین در این وبلاگ نیز،همیشه در به روی انتقادات باز است و با آغوش باز از آن استقبال میشود؛اما نکتهای را باید بگویم:هر چیزی چارچوب و اصولی دارد و انتقاد نیز از آن مستثنی نیست،انتقاد نیز باید اصولی،منطقی و با زبان و لحن موثر و بدون تکبر و توهین باشد،انتقادی که چنین شرایطی نداشته باشد هرگز جایگاهی در این وبلاگ نخواهد داشت و ترتیب اثر داده نخواهد شد،حال منتقد هر کسی میخواهد باشد...
من،نویسندگان این وبلاگ را انتخاب کردهام و هرگز نمیگذارم کسی و احدی به آنها ذرهای توهین کند،شاید توهین به خودم را تحمل کنم ولی توهین به دوستانم را هرگز تحمل نخواهم کرد...من تاکنون نشده به نویسندهای بگویم چه بنویسد و یا چرا چنین نوشته است،اما چون خودم آنها را انتخاب کردهام،تمام مطالب این وبلاگ را تائید و از تمام نویسندگانم حمایت میکنم...انتظار دارم که خوانندگان این وبلاگ نیز با حمایت از نویسندگان این وبلاگ به آنها انگیزه مثبت ببخشند و این حمایت میسر نخواهد شد با نظرات و انتقادهای مثبت و اصولی و موثر و محترمانه...
فکر کنم،گفتنیها را نوشته باشم...در پایان جا دارد از نویسندگان گذشته مدلاگ تشکر کنم و برایشان آرزوی موفقیت در دنیای مجازی و واقعی داشته باشم...
پ.ن1:خطاب به نویسندگان وبلاگ،میتوانید بعد از این پست،هر وقت خواستید مطلبتان را بگذارید و نیازی به گذاشتن فاصله زمانی نیست...
پ.ن2:وبلاگنویسانی که تمایل به همکاری دارند،به من اطلاع دهند...هر کسی هم که نظر یا مقالهای دارد،میتواند برایم ایمیل کند،من حتما آن را مطالعه خواهم کرد و ترتیب اثر خواهم داد...
مرسی
...یکی از اصول و شعارهای شغل پزشکی،که حتی در سوگندنامه پزشکی نیز وجود دارد،برابر شمردن جان انسانها،فارغ از نژاد و جنسیت و دین و شغل و جایگاه و احساس شخصی میباشد...جان انسانها ارزش یکسانی دارد؛این جمله اینقدر در اطراف محیط شغلی ما،توسط اهل و نااهل تکرار میشود که ملکه ذهن همه و یک تابو شده است و حتی مانع از فکر کردن به آن میگردد...ولی بگذارید یک سوال بپرسم،خوب خوب فکر کنید و تمام جوانب را در نظر بگیرید و جواب دهید...این سوال این است:آیا جان انسانها ارزش یکسانی دارد؟
من چندین سال پیش،به آن فکر کردم و در جای دیگر نیز آن را مطرح کردهام...خیلیها بر من تاختند،ولی هنوز هم نظر من عوض نشده است...از دید من،جان انسانها ارزش یکسانی ندارد...
و اما چرا...
به صورت کلی،و در شرایط خوب و بدون فشار و در مضیقه بودن،من معتقدم که جان انسانها ارزش یکسانی دارد،یعنی نباید هیچ تبعیضی بر هیچ کسی روا داشت،اما گاه،شاید حتی در قالب تئوری پیش فرض،که البته من معتقدم در عمل هم پیش میآید،این تبعیض یا یکسان ندانستن بوجود میآید...
بگذارید مثالی بزنم...فرض کنید که یک جراح اورژانس هستید...دو مریض ترومایی میآورند،با شرایط جسمی کاملا یکسان...حال هر دو به یک میزان وخیم است و تحمل مشکلشان نیز یکسان است...هر دو به اندازه دو ساعت وقت تا مردن فاصله دارند و جراحی هر کدامشان نیز دو ساعت طول میکشد...فرض کنید یکی از اینها دکتر محمود حسابی هست و دیگری یک کارگر معتاد افغانی...چه کار میکنید؟...من نمیگویم که حتما دکتر حسابی را انتخاب میکنید،شاید یک پزشک دیگری جای من باشد،آن کارگر را انتخاب نماید،ولی هر کدام که انتخاب شود،به ناچار فقط یک نفر انتخاب شده و نجات مییابد و دیگری به اجبار میمیرد...شما به هر دلیلی،هر کدام از این دو نفر را که انتخاب کنید،جان یکی را بر دیگری ترجیح دادهاید و ارزش یکسانی برای این دو قائل نشدهاید...
بگذارید مثال سختتری بزنم...باز هم جراح اورژانس هستید...باز هم آن دو مریض با همان شرایط را آوردهاند...باز هم یکی از این دو دکتر حسابی و دیگری کارگر معتاد افغانی است...ولی این بار یک چیز متفاوت است...هر کدام شش ساعت تا مرگ فاصله دارند و هر جراحی،دو ساعت طول میکشد...مسلم است که جراحی اول با جراحی دوم،کیفیتش فرق خواهد کرد که یکی از مهمترین دلایلش خستگی جراح میباشد...باز هم یکی را برای جراحی اول انتخاب میکنید...
مثالی دیگر میزنم...این بار از هر دو مورد سختتر...باز هم جراح اورژانس هستید و باز این دو تا مریض را در دو روز متفاوت میآورند...شرایط روحی و ذهنی و جسمی شما در این دو روز مثل هم میباشد...شرایط این دو مریض نیز یکسان است...پس همه چیز و شرایط یکسان است و تنها تفاوت این است که یکی از این دو دکتر حسابی است و دیگری کارگر افغانی...حال یک سوال را منصفانه و ورای هر شعاری میپرسم:آیا این دو را عین هم و بدون هیچ تفاوتی عمل خواهید کرد؟...آیا به هنگام عمل دکتر حسابی استرس،دقت و وسواس بیشتری نخواهید داشت؟...میدانید که استرس و وسواس یک شمشیر دولبه است؛یا باعث میشود که کاری را بهتر انجام دهید و یا ممکن است برعکس شود و کار بدتر از آب در آید و به قول معروف سندرم سفارشی شود...هر کدام از این دو اتفاق،بیفتد نتیجه عمل با آن دیگری فرق خواهد کرد...من نمیگویم این اتفاق حتما میافتد،ولی احتمالش هست و اگر اتفاق بیفتد،تفاوت ارزش جان این دو نقشش را بازی خواهد کرد...
من قبول دارم که موارد و شرایط نادری را مطرح کردم،ولی اگر موضوعی همیشه درست باشد،در هر شرایطی نیز باید صدق کند؛و چون این جمله و شعار در همه شرایط صدق نمیکند،پس باید به آن شک کرد...
حالا،با این توضیحات و تفاصیل،فکر میکنید جان انسانها ارزش یکسانی دارد؟
جوابیه پست:
سلام به همه.راستش تو این چند روز که این پست رو گذاشتم هیچ حرفی نزدم خواستم بدونم ماها که همه همکاریم حالا بعضی دانشجوی پزشکی رو همکار نمی دونن عیب نداره می خواستم بدونم ماها که در یک رشته ایم اصلا حرف همدیگه رو متوجه می شیم یا نه؟!راستش من نمی خواستم جوابیه بنویسم حداقل امروز نه به دلایلی.ولی احساس می کنم اگر حرفی نزنم این زنجیر حرفها که دیگه به قضاوت درباره من وبعضی ها هم توهین کشیده شده وبعضی ها نصیحت ادامه پیدا کنه وخوب دکتر پدر وظیفه ای نداره که به پست من جواب بده.هرچند ازشون ممنونم که همیشه از نویسندگان مدلاگ حمایت می کنن.ولی من خودم باید درباره پستم حرف بزنم.می دونین اصولا تجربه ثابت کرده ماها اغلب احساساتی به قضیه نگاه می کنیم واز یک طرف همه مسائل رو باهم قاطی می کنیم واز طرفی اصولا تا اونجایی که دلمون می خواد می خونیم وتا همون جا برداشتی که خودمون می خوایم می کنیم!ودیگه اینکه به من ثابت شد که صادقانه حتی تو دنیای مجازی نوشتن به درد نمی خوره.نمی دونم شاید هم من مقصر بودم که نیومدم واو به واو ننوشتم که اینطوری سوء برداشت نشه!
من شاید به قول بعضی ها یه دانشجوی پزشکی ام.البته نه استادم نه رزیدنتم آره راست می گین من فقط! یک دانشجوی پزشکی ام!من فقط یک دانشجوی پزشکی چی گفتم تو این پست؟من سیری رو از دید کسی که وارد پزشکی می شه نوشتم تا حالا مقطعی که خودم هستم.مسئله ای که همه تک تک ماها مواجه شدیم من صادقانه نوشتم اون اوایل دیدم چی بود وحالا دیدم چیه!ولی خوب بعضی ها نه اون اوایل پست رو خوب خوندن نه آخرش رو.من نگفتم عشق دکتر گفتنم شما اهداف منو از اومدن به پزشکی نمی دونی.یعنی تا این لحظه کسی نمی دونه چون دوست دارم پیش خودم بمونه.ولی با این همه حق ندارین توهین کنین اگر بعضی ها عشق دکتر گفتن بودن من نبودم.که همیشه حتی تو بیمارستان وقتی همراه بیمارها می پرسن می گم من اکسترنم هیچ وقت هم نگفتم پزشکم!!چون همون اکسترنی برای من کافیه، عالی جنابان.خیلی هم افتخار می کنم سرم رو بالا می گیرم تو این مقطع پزشکی هستم!دلم نمی خواد درباره خودم بگم.راستش من خیلی علاقه ندارم هدف ومنظورم رو بیام بگم که دوست داشتم خودتون متوجه بشین
من سیری از دید یه دانشجوی پزشکی نوعی رو نوشتم البته همه نه! که ممکنه اولش ناراحت شه چرا اون رو با یه عنوان دیگه صدا می کنن وتلاش کنه دید دیگران رو تغییر بده ولی آخر سر براش دیگه مهم نیست.بر خلاف بعضی حرفهای خوانندگان.من وپرستارها با هم خیلی خوبیم وحتی با بعضی ها صمیمی ام.منظورم این بود که بابا درسته هر کس با هر شغلی ودر هر رشته ای قابل احترام هست ولی خواهشا هر شخصی رو به اسم شغل ووظایفی که داره صدا کنین.بر خلاف حرف بعضی دوستان اگر مثلا من سرم مریض باز کنم همون دوست پرستار ممکنه به من اعتراض کنه که چرا بازش کردم چون کار اون هست ویه نوعی دخالت محسوب می شه چون پس فردا اون باید پاسخگو باشه همونطور یک دوست پرستار نباید خودش برای مریض اوردر بنویسه من تعجب می کنم چرا ماها حرفهای همدیگه رو متوجه نمی شیم اون هم ماهایی که همه تو بیمارستان بودیم وبا محیط وقوانین بیمارستان آشناییم.نمی دونم شاید من از مریخ اومدم!!
من می گم اگر مردم قبول کنن شما مهندسی بر طبق وظایفی که یک مهندس داره از شما انتظار دارن وتوقع دارن اگر قبول کنن شما پرستاری.دیگه نمی گن بهت بیا برای مریض دارو بنویس.چون متوجه می شن باید صبر کنن پزشک براشون بنویسه.اگر بدونن پزشکی دیگه دم به ساعت لباس نمی خوان از شما!یا نمیان مدام نمی گن این سرم ما رو باز کن آزمایش ما رو کی می گیری یا نمی گن تو پرستاری به دکتر می گم!من نمی گم همه چیز مرز بندی داره من اگر مریض بهم بگه بیا فشارمو بگیر می گیرم حتی مریض خودم نباشه، شده مسیرم رو تغییر دادم فقط چون مریض می گفت من می ترسم با آسانسور برم ومن باهاش رفتم آخر هم مجبور شدم اون همه طبقه رو بدون آسانسور پایین بیام وشده مریض نمی تونسته پایین بیاد از تخت کمکش کردم دمپایی رو براش گذاشتم.آره عزیز شما اولین نفری نیستی.خیلی از پزشکها یا دانشجوهای پزشکی کارهایی رو انجام می دن که نه از شانشون کم می شه ونه از مقامشون.وخوشحالم حداقل درمورد خودم مریض ها ازم راضی بودن هرچند من فقط دانشجوی پزشکی ام! وخیلی کارهای دیگه وظیفه ام هم نبوده ولی انجام دادم وخیلی از دوستان هم انجام می دن من اولین نفر نیستم آخری هم نخواهم بود ولی مسئله اینه که بالاخره هر کسی تو بیمارستان یه وظایف تعریف شده ای داره که موظفه همون ها رو انجام بده اگر شما بری فقط بخاطر بیمار یه کاری رو انجام بدی واز وظیفه اصلیت که اون هم بخاطر یه بیمار دیگه هست مثلا جا بمونی مطمئن باش مواخذه ات می کنن.مدال افتخار نمی دن بهت!شما می گی اینها مهم نیست من می گم مهمه.من می گم اگر همین مسائل کوچیک حل شده بود اگر وظایف پرسنل برای مریض ها هم جا افتاده بود الان این مشکلات کوچیک رو نداشتیم چرا وقتی ما به مریض ها می گیم فلان کار مسئولیتش با من نیست قبول می کنن؟مشکل ما اینه که همه رو می اندازیم گردن مریض مریض متوجه نمیشه در صورتی که اگر ماها بهش توضیح بدیم این فلان کارکارمن نیست ولی من بخاطر شمای مریض که کارت زودتر راه بیفته انجام می دم این منت گذاشتن نیست این یه توضیح.توضیح به مریضی که اگر ندین فکر می کنه کار شما همینه واز این بعد دیگه انتظار داره همیشه فلان کار رو شما انجام بدین.ولی اگر توضیح بدین تازه یادش می مونه می گه فلانی بخاطر من این کار رو کرد.ضمن اینکه متوجه وظایف ها هم می شن.چرا بعضی مریض ها پرستار بودن یا دکتر بودن فرد مقابل مهم نیست براشون؟در ضورتی که اگر بدونن هر کاری مسئولی داره اونوقت متوجه می شن پس این موضوع هم در جای خودش اهمیت داره وباید از کی چی بخوان.
شما فکر می کنین ماها تا بحال مریض نشدیم یا خانواده مون؟برخورد تند بعضی ها رو ندیدیم؟من کی گفتم مشکلات وجود نداره اتفاقا خیلی مشکلات هست که اگر دوستان محترم عجول صبر می کردین تو پستهای بعدی خودم می نوشتم ولی خوب همه مشکلات مثل هم نیست بعضی ها کوچیک بعضی ها بزرگ ان.من تو پستم گفتم این نامیدن ارزش زیادی نداره هرچند ارزش داره ولی در حد خودش پس بزرگش نکنین.
ولی خب شماها نخوندین که اگر می خوندین بعضی هاتون اینطوری نظر نمیذاشتین.
می دونین مشکلات تو جامعه ما چرا هیچ وقت حل نمی شه؟ برای اینکه تا یکی خواسته بیاد بگه فلان مشکل هست ما زدیم تو سرش که نههههههه نگو اینهمه مشکل تو چسبیدی به این.اینو نگو خلاصه این قدر این حرف ها رو زدیم وزدیم که الآن نه تونستیم اون مشکلات کوچیک رو حل کنیم نه تونستیم اون مشکلات بزرگ رو!چون تا یکی خواسته حرف بزنه شنیده نشنیده فوری اومدیم گفتیم تو نگو تو با حرفهات فلان می کنی.ما ها اکثرا نه حرفهای همو درک کردیم نه دونستیم اون بیچاره که اومده حرف زده چی گفته اصلا ومنظورش چیه.حالا شاید هم اون فرد به امید اینکه ما متوجه خواهیم شد نیموده کلمه به کلمه بگه!البته اشتباه از اون هم بوده چون توقع زیادی داشته!
بگذریم خیلی طولانی شد من نظرات همه رو خوندم وراستش یکخورده حالم مساعد نیست وگرنه تک تک میومدم پاسخ می دادم که دیگه گفتم چون موضوع طولانی نشه همین جا بیام بگم حرفهام رو.مشکلات تو پزشکی وپرستاری وبیمار زیاده هرکسی هم یه موضوعی رو می گه به نظرمن هر موضوعی در جایگاه خودش مهم هست واینها اهمیتهاشون باهم فرق داره.ای کاش دنیای مجازی ما حداقل!، اینقدر آزاد باشه که هر کسی بیاد وبعضی مسائل رو بگه بدون اینکه بهش توهین شه یا قضاوت عجولانه در موردش شه.ودر آخر از همه دوستان موافق ومخالف که در نظردهی در این پست مشارکت داشتن تشکر می کنم.و روز همگی تون بخیر
***************************************
سلام به همگی.ما باز هم اومدیم.روزهای اولی که وارد بیمارستان شدم یادمه خیلی تلاش کردم به بعضی ها یاد بدم لزوما هر خانومی پرستار نیست وهر آقایی پزشک!اون موقع ها اگر کسی بهم می گفت خانوم پرستار بهش می گفتم من پرستار نیستم دانشجوی پزشکی ام.بعضی ها عذرخواهی می کردن بعضی ها جالب تر بود رفتارشون یه ایش می گفتن که یعنی خواستی بگی که چی!!!جالبیش بود که بعضی ها هم می گفتن خانوم دانشجو.که این آخری اعصابمو بهم می ریخت!
اون موقع ها خوب مثل الان بعضی دوستان جدید وقدیم ،حرص می خوردم!چون کار سختی نبود دونستن پرستار بودن یا پزشک بودن افراد مخصوصا تو بیمارستان هایی که پرستارها لباس ها ومقنعه های یکرنگ ویکسان ومتفاوت با پزشکها دارن اون موقع ها میذاشتم به حساب اینکه گوشی پزشکی رو خیلی به قول دوستان نشون نمی دم:دی بعدها گوشی پزشکی هم داشتیم لباسمون هم فرق داشت با پرستارها ولی باز هم این بیمارها به ما می گفتن پرستار.خانوم پرستار سرم مریض ما تموم شد خانوم پرستار فشار مریض ما رو می گیری؟!کلا دیگه عادت کرده بودم البته بچه ها مثل من بعضی هاشون عادی برخورد نمی کردن ها ولی خوب اکثر دوستان که دیگه براشون عادی بود.
انگارکلا تو ذهن مردم ثبت شده یه خانوم همیشه پرستار هست یه آقا همیشه پزشک.حالا کسی هم به خودش زحمت نمی داد فکر کنه بابا بیشتر ورودی هر سال پزشکی دخترن که اینها هم در آینده خانوم دکترن نه خانوم پرستار!
جالب این بود که بچه ها تذکر هم می دادن بعضی ها قیافه حق به جانب می گرفتن خوب که چی حالا بهت گفتم پرستار آسمون به زمین رسید؟!.می دونین اصلا مسئله پرستار یا پزشک بودن نیست که هر کس تو هر جایگاهی هست قابل احترام وعزیز هست مسئله اینه که من مثلا دوست دارم من رو با اون رشته ای که هستم بشناسنم چون به هرحال هر رشته وظایف خودش رو داره
ولی الآن.الآن گوشی پزشکی همیشه همراه دارم لباسمون هم فرق داره البته الآن خوشبختانه بیشتر همون خانوم دکتر می گن ولی برام جالبه جلوی بعضی ها از مریض سوال می پرسی گوشی میذاری سمع قلب می کنی معاینه می کنی بعد باز هم میان می گن بهت پرستار!البته من کلا خیلی وقته دیگه به این موضوعات اهمیت نمی دن واصلا برام مهم نیست یادم نمیاد بجز یکی دوبار،برخورد تندی با کسی کرده باشم.همیشه هم سعی کردم خوش اخلاق باشم حتی اگر خودم خسته ام ناراحتم.مریض خودش به اندازه کافی مشکلات داره دیگه تحمل قیافه عبوس ما رو نداره! البته یه موضوع جالبی هم جدیدا بهش رسیدم که اینه که خانومی اگر خوش اخلاق باشه بهش می گن پرستار 
من می گم اگر بعضی ها نمی خوان بدونن پزشکین شما خودتون رو هلاک نکنین ثابت کنین پزشکین چون اگر این فرد می خواست بدونه با همون یک بار گفتن شما متوجه شده بود پس اولا حساسیت زیاد نشون ندین چون میشه نقطه ضعف.بیخودی هم حرص نخورید که این چیزها ارزش حرص خوردن نداره وآستانه صبرتون رو بالا ببرین
توجه:به کامنتهای پست های خودم جواب می دم فقط قسمت جواب دهی پرشین به سختی باز می شه یک کم طول می کشه.
ما را این روزها پزشک، دکتر، روپوش سفید، جراح و... صدا می زنند. اما ناممان در گذشته حکیم، طبیب و... بوده است. تا به حال به معناب کلمه « طبیب » فکر کرده اید؟ تا به حال به معنای ریشه این کلمه، یعنی « طب » اندیشیده اید؟ طب یعنی « طبیعت ». یعنی آن چیزی که باید در حال « تعادل » باشد. و طبیب یعنی کسی که به طبیعت باز می گرداند. به زبان خیلی ساده بیماری برای انسان به معنای خروج از طبیعت و تعادل است و وظیفه طبیب بازگرداندن جسم معیوب به تعادل خودش است.
مدتی ست که با دانستن این موضوع سؤالی در ذهنم ایجاد شده که گاهی حتی انگیزه درس خواندن را هم از من می گیرد و با فکر کردن به آن احساس خود فریبی پیدا می کنم. خود فریبی از این جهت که آیا ما واقعاً پزشک (طبیب) هستیم یا خودمان را با روپوش سفید و گوشی و کتاب هایمان گول می زنیم؟
همه ما در بیمارستان ها و درمانگاه های مختلفی آموزش دیده ایم، تا به حال از بین مراجعه کنندگان، چند بیمار دیده ایم که به حال تعادل بازگشته اند و جسمشان کاملاً بهبود یافته؟ در بخش داخلی چند بیمار دیابتیک، هایپر تنسیو یا کیس روماتولوژیک دیده اید که درمان شده؟ بیماری های اتو ایمیون چطور؟ از « کنترل » بیماری صحبت نمی کنم، از « درمان » حرف می زنم. از « بهبودی »... البته تمام حرفم با رشته داخلی نیست، جراحی هم دست کمی از داخلی ندارد. چقدر از جراحی های ما بیمار را بدون عارضه و بدون ایجاد نقص عضو بهبودی بخشیده اند؟ خنده دار است که پزشکی مدرن با این همه ادعایش هنوز نمی تواند از ایجاد یک اسکار ساده بعد از جراحی جلوگیری کند! تا به حال چند « فلپ » دیده اید که بدون هیچ اسکار و هیپو یا هیپر پیگمانتسیون شبیه بافت اطرافشان شوند؟ تا به حال چند سوختگی شدید دیده اید که پوستشان به صورت روز اول در آید؟... نمونه ها فراوانند دوستان، مخصوصاً در بیمارستان های آموزشی که تنوع کیس هایش بسیار است. فکر کنید... یادتان می آید.
من به تلاش همه پزشکان چه آن هایی که در بالین فعالیت می کنند و چه آن هایی که وقتشان را پای تحقیق گذاشته اند، چه پزشکان خارجی و چه پزشکان ایرانی احترام می گذارم. اما فکر نمی کنید که ما گذشته طب را فراموش کرده ایم و از آن فاصله بسیاری گرفته ایم؟ فکر نمی کنید که پزشکی مدرن بیش از حد به سلول ها و مولکول ها نزدیک شده و خودش را میان انبوهی از اطلاعات گم کرده؟ تا به حال به پزشکی سنتی فکر کرده اید؟ البته منظورم عطاری ها و دکان های توی بازار نیست، منظورم علمی ست که پشتش تجربه و فکری به اندازه تمام عمر بشر وجود دارد. همین جا توی ایران، زیر گوش خودمان، کتاب هایی دارد که ما حتی اسمشان را هم نشنیده ایم اما افسوس که هاریسون ها و سیسیل ها و رابینز ها و... گوی سبقت را گویا ربوده اند...
گاهی احساس می کنم با اینکه می دانیم درمان هایمان همیشه قطعی و بازگرداننده به تعادل نیست اما اصرار می ورزیم که پزشکیم و طبیبیم... ولی کدام پزشک؟ کدام طبیب؟ اطلاعات و تحقیقات و آپ دیت های روزانه مقالات ما را به خودمان مغرور ساخته و مثل فیلم ماتریکس احساس می کنم در هاله ای از « توهم طبابت » به سر می بریم. نمی دانم این روپوش سفید و گوشی چقدر واقعی اند؟ اصلاً ما چقدر به عنوان پزشک واقعیت داریم؟
این پست را در واکنش به دیدن مطلبی که در آن پزشکی سنتی ( و حتی اسلامی ) را به مسخره گرفته بود نوشتم و امیدوارم قسمت دومش را هم بنویسم.
توضیح ضروری یک: خوهشاً پزشکی سنتی و اسلامی را با روش های درمانی و حتی گاهی کلاه بردارمآبانه بعضی عطاری ها و مغازه های توی بازار اشتباه نگیریدو دست به قضاوت عجولانه نزنید.
توضیح ضروری دو: می دانم که بیماری هایی هستند که با همین پزشکی مدرن هم به خوبی درمان می شوند.

...
یکی از رزیدنتامون امروز منو دیده میگه طرحت تموم شد؟آره! ...کجا بود؟ همون جا که عرب نی انداخت!...میگه خوبه! تا طرحت اینجور جاها نباشه،سرت به سنگ نخوره،رزیدنت نمیشی!
بنده در این لحظه سر از پا نشناخته و از اینکه موفق شدم با یک انتخاب خوب و عاقلانه موفقیت خود را در آزمون دستیاری تضمین نمایم در پوست خود نمیگنجم و به تمام همکاران محترم که مشغول گذران خدمت مقدس در مناطق سه پنجم و حتی پایینتر هستند،خسته نباشید عرض نموده و ضمن اینکه بر پشتشان میزنیم که " آبجی خسته نباشی!" اعلام میداریم که پایان شب سیه،سپید است!
بخش قلب:
روز اول انترنی است،از بخش زنگ میزنند و میگویند باید برای یک مریض ای.بی.جی بگیری...میگویم:من بلد نیستم،تا حالا نگرفتم...میگوید:به من ربطی ندارد...گوشی را قطع میکنم و به یکی از انترنهای قدیمیتر میگویم:چطوری باید ای.بی.جی بگیرم؟...برایم روی دستش توضیح میدهد و با هزار استرس به بخش میروم...سرنگ هپارینه را میگیرم و با اعتماد به نفس،جلوی چشمان پرستاری که منتظر شکست من است به سوی مریض میروم...جالب بود،فقط آن روز بود که در اولین سعی موفق شدم و سرنگ پر از خون را به پرستار میدهم...میگوید:مطمئنی که شریانی هست؟...میگویم:میتوانی امتحان کنی...
بخش جراحی-پاویون:
روز سوم یک کشیک 72 ساعته هست.سه ساعت وقت دارم که بخوابم و بعدش باید بروم اورژانس...از اتاق بغل صدای سر و صدا و خنده میآید...بچههای بخش ای.ان.تی و نورو و عفونی و پوست که کاری ندارند دارند بازی میکنند و عین خیالشون هم نیست که باید کمی مراعات کنند... مدام بالش را این ور و آن ور میکنی،اما نمیشود...کمکم اینقدر که خستهای،در همان سر و صدای زیاد چشمانت روی هم میرود که ساعت لعنتی موبایل الارم میدهد...باید بروم اورژانس...
بخش جراحی-اورژانس:
سه روز است که کشیک هستم و روز عاشورا هست...وقتی وارد اورژانس میشوم انگار یک صحرای کربلا هم اینجا هست...همه قمه زدهاند و با پارچهای سرشان را بستهاند و منتظر بخیه هستند...یک مامور هم ایستاده است و اسمشان را یادداشت میکند و پرونده پر میکند...دست به کار میشوم...چند نفر را بخیه میزنم و نفر بعدی میآید...سیزده بار با قمه بر سرش زده است و خطوط موازی منظمی روی سرش ایجاد شده که خون از آن فواره میزده است...وحشت کردهام...آخه،هر زخمی که با سوزن میگرفتی،لبه اینطرفیاش در زخم دیگر وارد میشد و به اصطلاح پوست کافی نداشت...تازه،این شخص سالی چهار بار به مدت ده سال قمه زده بود و تمام پوست سرش فیبروزه شده بود و سوزن داخل پوست نمیرفت...یادم هست که پنج تا سوزن صفر را شکاندم...ناگهان فشار خونش افت کرد و رنگش عین گچ سفید شد...گفتم به رزیدنتها زنگ بزنند...بعد از یک دقیقه گفتند:همهشان اتاق عمل هستند...خودم را نباختم،سعی کردم با نخ بخیه ریزتر خونریزیهای بزرگ را بگیرم و یک سرم هم به مریض وصل کنند...دو ساعت و نیم بخیه زدن طول کشید...کمرم داشت میشکست...وقتی از اتاق بیرون آمدم،دیدم که سه نفر دیگر منتظر بخیه زدن هستند...همراهان مریض قبلی هم او را در بغل گرفته بودند و بهش میگفتند:خدا انشالله قبول کنه...به آن سه مریض نگاه کردم...گفتم:بروید همان کسی که برایش قمه زدید،برایتان بخیه بزند...
بخش داخلی-اورژانس:
در عرض نیمساعت دوازده مریض جدید پرونده به دست وارد اورژانس میشوند و همهشان ویزیت داخلی دارند...مثل فرفره ویزیت می کنی،شرح حال میگیری،علایم حیاتی میگیری ولی این خیل عظیم تمامی ندارند...رزیدنت پیدایش میشود و میگوید شرححالها کجاست،برویم بالای سر مریضها...میگویم: هنوز تمام نشده است...میگوید:پس اینجا چه کار میکردی؟...میگویم:داشتم میرقصیدم...میگوید:انگار کشیک اضافه میخواهی...میگویم:دکتر،من سه روز،سه روز کشیک میدهم،یک کشیک هم رویش...چیزی نمیگوید و میرود سمت استیشن و سرش را با پروندهها گرم میکند،ناگهان داد میزند برای آن مریض سوند هم بگذار...میروم سراغ مریضها...یادم هست که در مدت یک ساعت هم 16 شرح حال نوشتم،هم برای دو مریض ان.جی گذاشتم و شستشو دادم و یک مریض ادم ریه را منیج کردم که سه تا مریض جدید آمدند که یکیشان دی.کی.ای بود...به همراه آن مریض هم گفتم برود سوند بخرد...تا کارهای این سه تا مریض را انجام دهم،رزیدنت دو بار گفت،آن سوند چی شد؟ و من هم مدام میگفتم:هنوز نخریده است...حرصم گرفته بود،نشسته بود و پرونده مریضهایی که دیده بودم و شرح حال نوشته بودم را باز میکرد و از روی شرححال من،مینوشت و در پرونده میگذاشت،بدون اینکه مریض را ببیند...باز هم داد زد،چقدر معطل میکنی،زود باش،باید بروم آیسییو و مشاوره دارم...دیگه خون به مغزم نرسید،من که فرزترین انترن بودم را میگفت معطل میکنم...جلوی همه سرش داد زدم و گفتم:دکتر،باید یک سوال چهارجوابی روی دیوار اورژانس بنویسند و بگویند نقش شما توی اورژانس چیست؟...همه خندیدند و او یخ کرد...به رویش نیاورد و گفت:سوند مریض را گذاشتی؟...من هم که دیگر آب از سرم گذشته بود،گفتم:سوند نخریده است،خودکار بکنم توش؟...فردا صبح،در اتاق رئیس بخش بودم و از خودم دفاع میکردم و زیرآب رزیدنت را میزدم...
بخش داخلی-اورژانس:
سه مرد،مادرشان را به علت فشار خون بالا به اورژانس آوردهاند... دو ساعت گذشته است ولی هنوز فشار پایین نیامده است...همراهانش هم هر ده دقیقه به من میگویند:پس چی شد؟...من هم هی میگویم:باید دارو اثر کند...واقعا جواب دیگری نداشتم،من مسوول نبودم،دارو را رزیدنت داده بود ولی من باید جواب پس میدادم...بار آخر به من گفتند:زبان درازی میکنی؟...تا خواستم جوابی بدهم،سیلی محکمی بر صورتم خورد و به پاراوان روبرویی پرت شدم...نگهبانان اورژانس آمدند ولی آنها هم کتک خوردند و بقیه پرسنل فرار کردند...دست بر روی صورت،روی تخت مریض نشسته بودم و هاج و واج آنها را نگاه میکردم که مادرشان را برداشتند و ناسزاگویان به من و کل بیمارستان،رفتند...نمیخواستم کسی من را ببیند...اورژانس را ترک کردم و به دستشویی پاویون رفتم و نیمساعت گریه کردم...نمیدانم گریهام از درد بود،یا عصبانیت یا ناراحتی...فردایش در حراست بیمارستان بودم و میدیدم که میخواهند دلداریم بدهند و میگویند که شکایت فایدهای ندارد...
بخش داخلی-ویزیت صبحگاهی:
اتند محترمه میگوید:این مریض شماست؟...میگویم:بله،تمام نکات را در پروندهاش نوشتهام... و توضیح میدهم...نتوانست گیری به پرونده بدهد،میگوید:چرا ملافه مریض کثیف است؟...جا میخورم،ولی الکی میگویم:به پرسنل گفتم که عوضش کنند...میگوید:مگه تو انترنش نیستی؟خب خودت باید عوضش میکردی...دلم میخواست یا گریه کنم یا بزنم توی صورتش...
بخش داخلی-پاویون:
در یک فرصت استثنایی،بیست دقیقه وقت دارم که بخوابم...به انترن همکشیک میگویم که بیست دقیقه دیگر من را بیدار کند تا جایش را در بخش بگیرم...سر وقت،به پاویون زنگ میزند و بیدارم میکند...ولی باز خوابم برد...وقتی که بعد از یکساعت بیدار شدم،تلفن اتاق در دستم بود و موبایلم سی تا تماس از دست رفته داشت...وقتی به بخش رسیدم،نتوانستم دوستم را نگاه کنم...
بخش جراحی-پاویون:
روز آخر انترنی است...همه دوستان در اتاق ما جمع شدهاند...آهنگی میگذارند و میرقصیم و به رسم این دو ماه،آخرین دلستر لیمویی را با شیرینی میخوریم...همدیگر را میبوسیم و در بغل میگیریم و خداحافظی میکنیم...داخل ماشین میشوم،روپوش را صندلی عقب میگذارم و مینشینم و به روبرو خیره میشوم...میگویم:بالاخره تمام شد...آیا باز به اینجا برمیگردم؟...
ماشین را روشن میکنم و به راه میافتم...راهی که چهار سال طول کشید،ولی بالاخره برگشتم... 
مدتها بود در اینجا مطلبی ننوشته بودم...خوب شد،یادی از دوران انترنی هم کردم...
...یکی از محلات حاشیه ای شهر مشهد « کوی طلاب » است. یا بهتر است بگویم بود. چون حالا به نوعی شده مرکز شهر! و یکی از محلات حاشیه ای کوی طلاب، « کوی پنج تن »؛ محله ای فقیر نشین در حاشیه شهر که کودکی و نوجوانی من در آنجا گذشت.
اگر شما هم بچه محلاتی از این دست در مشهد باشید، نام دکتر شیخ را حتماً شنیده اید. در روزگار کودکی و نوجوانی من، درمانگاه او یگانه جایی بود که می توانستید یک پزشک بسیار ارزان یا حتی رایگان بیابید تا شما را معاینه کند. عجیب مردی بود این دکتر شیخ. به تازگی دوستی پیامکی برایم فرستاد و باد این مرد را در خاطرم زنده کرد.
دکتر شیخ از مردم چیزی بابت ویزیت نمی گرفت. صندوقچه ای شبیه جعبه های رأی گیری! کنار میزش بود. هر کس اگر داشت و مایل بود به مقدار دلخواهش چیزی در آن جعبه می انداخت.
دختر دکتر نقل می کرد:« روزی دیدم پدرم سرگرم صاف کردن و شستن انبوهی از در فلزی بطری های نوشابه است. با حیرت پرسیدم: پدر جان بازی تان گرفته؟! با این ها چه کار دارید؟ و پدرم پاسخی داد که اشکم را درآورد. گفت: دخترم مردمی که می آیند اینجا شاید سرنوشابه گیرشان نیاید. تمیز هم باشد بهتر است تا آلودگی را از جاهای دیگر به مطب نیاورند. این ها را آخر شب جلوی پیاده روی سیمانی مطب می ریزم تا مردم دچار زحمت نشوند. بعضی ها خجالت می کشند پایان کاری چیزی داخل جعبه نیندازند. »
باری حکایت آن بود که حق ویزیت دکتر در آن ایام پنج ریال بود. خیلی ها که همین را هم نداشتند و رو هم نداشتند و از محبت های دکتر شیخ شرمگین می شدند، سر فلزی صاف شده را از شکاف جعبه به درون می انداختند تا صدایی شبیه افتادن سکه هم شنیده شود. حالا شما هم از رفتار این عارف بالله اشکتان درآمد یا نه؟
سبزی فروشی محل « سرشور » مشهد که در آغاز مطب دکتر آنجا بود، می گوید: « اوایل او را به نام نمی شناختم. چند بار اول صبحی می آمد و قیمت میوه ها و سبزی ها را می پرسید و می نوشت و خریداری نمی کرد. آخر عصبانی شدم. با عصبانیت گفتم مگر جناب عالی فضول محله ای؟ به تو چه؟ گفت: « من دکترم. می خواهم ارزان ترین ها را برای بیماران کم درآمدم تجویز کنم... »
بعله! عبادت به جز خدمت خلق نیست. قیاس کنید با حالا و انبوه جماعتی که در هر صنفی، بام تا شام، حرف از خدمت می زنند و چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند. یاد دکتر شیخ و دکتر شیخ ها بخیر!
مولانا بلخی چه خوش فرمود:
دی شیخ با چراغ گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
منبع: همشهری جوان، شماره 315 نویسنده: محمد حسین جعفریان

پ.ن: با تغییرات جدید پرشن بلاگ، نحوه نمایش فونت ها، تصاویر و حتی قالب در مرورگرهای مختلف فرق می کند
...
خب،بالاخره توانستم سر و سامانی به این وبلاگ بدهم و جمعی از نویسندگان خوب را گرد هم بیاورم...امیدوارم بتوانیم همکاری خوبی با هم داشته باشیم و کانون وبلاگنویسی خوبی را بسازیم...چند نکته را خدمت نویسندگان مدلاگ عرض نمایم تا بیشتر هماهنگی وجود داشته باشد...
1- لطفا در نوشتن منظم باشید...بودن اسم شما فقط به عنوان نویسنده،فایدهای ندارد و اگر مدتی ننویسید با عرض پوزش قبلی از لیست پاک خواهید شد...نمیخواهم بعدا دلگیری بوجود بیاید.
2- لطفا بعد از آپ کردن،در وبلاگ خودتان هم لینک مطلب را بگذارید.
3- فاصله بین هر پست لااقل چهار،پنج روز باشد...اگر خواستید آپ کنید و مطلب جدیدی دیدید،برای اینکه پست قبلی بیات نشود،مطلبتان را بنویسید ولی منتشر نکنید،ذخیره نمایید و در زمان مناسب منتشر نمایید.
4- لطفا در کامل کردن لیست لینکها یاری نمایید...یا خودتان لینکها را اضافه کنید،یا اگر چنین امکانی در اکانت شما وجود ندارد،برای خودم در وبلاگم کامنت بگذارید تا من این کار را انجام دهم.همچنین اگر کسی را برای نوشتن مناسب یا راغب دیدید به من اطلاع دهید.
5- مطالبی که مینویسید جدید باشد و در وبلاگ خودتان نوشته نشده باشد.
6- نظرات مربوط به پست خودتان را تایید کنید و اگر نیاز به پاسخ دارد،پاسخش را بنویسید.
7- لطفا مطلبتان را از هر نظر ویرایش نمایید.
8- نوشتن بیانیه و چیزهای شبیه این را به عهده خودم بگذارید یا قبلش با من هماهنگ نمایید.مطلبی ننویسید که تبعات احتمالی به دنبال داشته باشد.
مرسی
پ.ن:قبولی دکترپرتقالی و آ.د.ت و دکتر جک را در امتحان رزیدنتی تبریک میگویم.
...اون موقع که برای تعیین محل طرحم چونه می زدم یکی از کارکنان دانشگاه محل طرح فرمودند: (تقصیر ما چی هست خانوم دکتر!پزشکان آقا که همه سربازی فرستاده می شوند!پزشکان خانوم متاهل هم که معمولا در دانشگاه محل زندگیشون پذیرش می شوند.اونجا هم پذیرفته نشوند به علت تاهل روستا برو نیستند.در نتیجه ما باید برای تامین نیرو روستاهای بی پزشکمون از پزشکان خانوم مجرد استفاده کنیم.)
خوب اینم نتیجه اش:
(حدود یک ماه پیش ۴ جوان وارد مطب پزشک خانمی در روستای لیوان شرقی از توابع بخش نوکنده شهرستان بندر گز استان گلستان شدند و به زور وی را مورد تجاوز قرار دادند. این ۴جوان به بهانه درمان وارد مطب پزشک خانم و مجردی شدند که به عنوان پزشک خانواده در مرکز بهداشت روستای مذکور مشغول انجام خدمت بوده است. ۴ جوان شرور روز حادثه هنگام غروب پس از ورود به اتاق پزشک وی را به زور مورد تجاوز قرار می دهند. این جنایت بنا به دلایل نامعلومی از آن زمان فاش نشد تا این که اخیرا دادستان گلستان در یک نشست مطبوعاتی پرده از ماجرا برداشت و گفت: قضیه از این قرار بوده که پزشک جوان، مجرد و متعهدی که به انگیزه خدمت به مردم محروم در یکی از روستاهای استان گلستان در امر پزشک خانواده خدمت می کرد از سوی چهارنفر مورد تعرض قرار می گیرد. به گزارش مهر عباس پوریانی دادستان گلستان اضافه کرد این افراد به بهانه دریافت خدمات درمانی به این پزشک مراجعه و او را مورد آزار و اذیت قرار می دهند. وی گفت: پزشک مربوطه ابتدا قضیه را سرقت معرفی می کند و سپس پرده از ظلمی که در حقش روا شده است، برمی دارد. پوریانی اضافه کرد: پرونده این افراد در شعبه سوم کیفری استان در حال رسیدگی است که پس از قطعیت اتهام و تکمیل مستندات احکام اعدام اجرا خواهد شد)
اینم لینکش!
فکرمی کنم نیاز به حرف بیشتری نیست.عمق فاجعه از فرسنگ ها دورتر داد می زند!
فقط یک سئوال دارم حالا دختر جوون پزشک مجرد باید برود طرح و خدمت کند هر جا شود چون ظاهرا از همه بی صاحب تر هست !!ولی حداقل نباید یک امنیت نسبی برای این خانوم دکتر در حد یک سرایدار دست کم باشد که مریض اونم از نوع 4 عدد جوان شرور!!که تشریف می آورند مثل ببخشید گاو تو اتاق پزشک نروند و هر کار دلشون خواست نکنند؟؟اونم نه نصف شب!!!عصر نزدیک غروب هم بوده است!چه پاسخی وجود دارد؟
ضمیمه:مبارک همه همکارانی که تخصص قبول شدند باشد.با آرزوی بهترین ها برای همگی.
...مواد ریز اما لازم جهت رفتن به طرح:
الف) ام پی تری پلیر پر ازآهنگ ،جدول در صورت امکان یک لپ تاپ پر از اهنگ و فیلم و سریال.سریال هم ترجیحا یک سریال جذاب و پر حادثه باشد که چرت روزهای کشدار شما در پانسیون پاره شود و انگیزه زندگی در میان زوزه گرگان و شغالان ایجاد کند پیشنهاد سر اشپز (گریز آناتومی ، دکتر هاوس ، لاست ،کمی هم فرار از زندان!).در صورت فراموشی موارد ذکر شده خودتان را برای زندان انفرادی همراه با تلویزیون وزین صدا و سیما آماده کنید!(البته اگر تصمیم جدی برای تخصص دارید که فقط همون ام پی تری پلیر و جزوات کفایت می کنند و یک وقت گمراه این داستان ها نشوید! )
ب)جوراب:اگر همه جا معیار پختگی و ورزیدگی تعداد پیرهن های پاره شده هست در طرح معیار جوراب های پاره شده شماست مخصوصا اگر پزشک درمانی باشید!!!
ث)کتاب آشپزی: به منظور صرفه جویی در پول تلفن به مادر محترم که خورشت ال یا برنج فلان چطور درست کنم؟بهتر است حتما این کتاب را به همراه داشته باشید. شک نکنید تا آخر طرح اگر پزشکی بلد نشید حتما آشپزی بلد می شوید!
ج)کپسول آمانتادین یا زینک پلاس:با توجه به سیل بی شمار بیماران آنفولانزایی و صدها حلقی که هر روز سر مبارک شما تا ته در آن غرق می شود تا به کشف اگزودا نایل گردد از این یک مورد غافل نشوید اگر هم به علت عوارضی چون بی خوابی مایل به استفاده از آن نیستید.ماسک را فراموش نکنید!
د ) گذراندن یک دوره فشرده در عطاری سر کوچه یا خونه مادربزرگ را به شما توصیه می کنم چرا که مریض های شما عاشق خوردن جوشونده مریم گلی جهت درمان عوارض مونوپوز...شربت برونکو تی دی برای درمان فارنژیت و شوید برای کاهش فشار خون هستند!!اگر شما بگید افسرده ای و بیا کپسول فلوکستین بخور ته دلشان می گویند برو بابا!ولی اگر بگی پرتغال بخور ضد افسردگی هست ناگهان چشمانشان برقی می زند و می گویند عجب دکتر با سوادی!!!!حاضر نیستند داروخونه بروند و دارو بگیرند ولی حاضرند برای یافتن رازیانه رنج هر سفری را متحمل شوند!کلا بیماران ما از مازوخیسم بدی رنج می برند!
ذ)سنگ یا هاون:باور کنید خیلی به درد می خورد مخصوصا وقتی که یک کیسه گردو دارید دلتان لک زده برای نون پنیر گردو و از سر بدشانسی وسط یک بیابان طرح افتادید که هیچی دورش نیست حتی یک سنگ بزرگ مادر دار!
ر)نخ و سوزن:لازم به توضیح نیست که خیلی به درد می خورد!خیلی....
س)اگر پزشک خانواده هستید یک کتاب راهنمای تجویز دارو برای طبابت و اوردر زنان برای جواب دادن به فرضیات عجیب مامایتان بس هست!اگر درمانی هستید یا به حرف من اطمینان ندارید خوب اوردر اطفال و داخلی هم بگیرید.
ط)جالباسی:بدون شرح!
ل)دمپایی به مقادیر فراوان چون شما یک جفت برای راه رفتن روی موکت پانسیون..یک جفت برای سرویس بهداشتی و یکی هم برای رفتن تا خانه سرایدار و دفاع در برار گربه و شغال و سوسک وووووو.......لازم دارید!
م)اگر دیر به دیر خونه می روید در فکر ماشین لباسشویی باشید و اگر پول این داستان ها رو ندارید در فکر تشت باشید تا کوزت وار لباس بشورید!
ن)اگر می خواهید مثل من عقده ای دیدن ای تی ام ماشین نشوید قبل از رفتن به طرح یک عکس از ای تی ام ماشین محلتان بگیرید و در جیبتان هم به اندازه کافی پول بگذارید که امکانش هست تا مدتها رنگ بانک نبینید!
و) شکر گزار همراه اول باشید که پشت هر کوه تپه ای آنتن می دهد و قدر سیاری ها رو خیلی خیلی بدونید!
ه)اعصاب فولادین جهت سر و کله زدن با افرادی در حد فهم جلبک و گویش های نامفهوم و تکرار هر روزه این جمله:تمام می شود...این نیز بگذرد.
با تشکر از کسانی که لطف کردند و در نظرسنجی شرکت کردند...
من نتایج رو به دو طریق اعلام میکنم،یکی به تعداد آرا و دیگری به صورتی که ترتیب الویت وبلاگها هم موثر باشد که از نظر من اصل هم همین است چون قید کرده بودم که به ترتیب ذکر کنند؛روش کار هم به این صورت بوده که الویت اول ۵ امتیاز میگیرد و الویت پنجم ١ امتیاز...
من فقط یک دردسر پیدا کردم و آن هم مربوط به اسم من و وبلاگهای من بوده است،چون رای هم به صورت پدر بوده و هم به اسم وبلاگهایم...البته من گفته بودم که وبلاگنویسان را نام ببرید نه وبلاگ...با مشورت دوستان،من در نتایج نهایی پدر و وبلاگهایم را یکسان و به اسم پدر حساب کردم،البته در آخر به تفکیک آرای آن را هم اعلام خواهم کرد...
نتیجه به ترتیب تعداد آرا:
١- پدر ٢۵ رای ٢- ایرمان ١۶ رای ٣- لژیونلا ١٣ رای ۴- آرش(خاطرات یک پزشک قانونی) ١١ رای ۵- ریولی حسن کور ٩ رای
نتیجه به ترتیب اولویت بندی و نمره کسب شده:
١- پدر ٩٩ نمره ٢- ایرمان ٧٢ نمره ٣- لژیونلا ۴٠ نمره ۴- آرش(خاطرات یک پزشک قانونی) ٣٧ نمره ۵- ریولی حسن کور ٣٢ نمره
-تفکیک آرای پدر: دکتر کوچولو ١١ رای و ۴۶ نمره،نمنم ٨ رای و ٢٨ نمره،پدر ۶ رای و ٢۵ نمره...
به هر حال این نظرسنجی هم به پایان رسید،هر چند یک سری حرف و حدیث بهوجود آمد و با اینکه جایزهای هم نداشت،کمی اذیت کردند،اما باز هم جای تشکر از همه دوستان وجود دارد و امیدوارم باری دیگر،خیلی بهتر،با اطلاعرسانی بیشتر و امکانات بیشتر این کار را انجام دهیم...
مرسی...